اولش سخته

وقتی میخوام شروع کنم به نوشتن اولشو نمیدونم چه طوری بگم

اما وقتی این مرحله رد میکنم

دلم میخواد راجب خیلی چیزا بگم

خسته شدم

از بحث و دعوا ها خسته شدم

از اینکه به بقیه حرفمو بفهمونم خسته شدم

از اینکه ازشون بخوام یکم درکم کنن خسته شدم

از اینکه میفهمی آدمایی که دوست داری درکت کنن نمیفهمنت دارم اذیت میشم

از این همه خصلت های بد ادمایی اطرافم خسته شدم

آدما

آدما میتونن باعث شن عاشق یه مسیر بشی یا ازش متنفر بشی!

مثلا یه دختر با دیدن یه پسر اقا و جنتلمن میتونه از عشق خوشش بیاد یا برعکس با دیدن یه پسر بد میتونه حالش از هر چی عشق بهم بخوره

یا یه دانش اموز میتونه با یه معلم فیزیک دوست داشتنی عاشق فیزیک بشه یا با یه معلم بد از فیزیک متنفر بشه

مثلا یه نفر میتونه با حرفای دیگران که بهش میگن خوشگلی احساس خوشگل بودن کنه یا با حرفای اینکه تو زشتی احساس زشت بودن

البته بماند که درستش اینکه حرفا دیگران واسمون مهم نباشه

اما تاثیر حرفارو نمیتونیم نادیده بگیریم مگه نه؟

آلزایمر

قبل اینکه بیام اینجا

یه چیزی بود که راجبش میخواستم بنویسم

اما یادم رفته

😑نمیدونم میگن کتاب بخونی از آلزایمر زودرس جلوگیری میکنی

من این همه کتاب خوندم که اثری نکرده

علایم آلزایمر داره تو ۲۵ سالگی خودشو نشون میده

این دانشمندان و متخصصین نکنه سرمون کلاه گذاشتن الکی دارن ابمیوه کلوچه میخورن کنارش یه چیز مثلا علمی ام ا ضافه میکنن؟😂🤓😅

پروانه

دلم کسی و میخواد مثل مامان ادیسون

یه نفری که وقتی همه دنیا بهت حرفای منفی میزنن

وقتی کسی باورت نداره

اون باورم کنه

بیاد در گوشم بگه که توویه کرم معمولی نیستی تو یه کرم ابریشمی یه روزی تبدیل به پروانه میشی

زمان

هر روز صبح روی یه صفحه از دفترم کار هایی که تواون روز میخوام انجام بدم مینویسم

و میدونین هر بار زیاد تر و زیاد تر میشه

یه عالمه کار میشه که باید انجام بدم

یه عالمه چیز های مختلف که باید یاد بگیرم

اما زمان و کار ها باهم نمیخونن .باهم دیگه راه نمیان .زیادی دعوا میکنن.زیادی لج لج بازی دارن

و نود درصد مواقع زمان زندگیم میبره

یکی نیست به این اقای زمان بگه چی اخه دنبالت کرده که انقدر سریع داری رد میشی

هم

هم دلت بودن باهاشون میخواد

هم میرنجونتت

هم دوستشون داری

هم دلت میخواد دوسشون نداشته باشی

هم دلت میخواد زندگی کنی

هم اززندگی کردن بیزاری

هم حال دلت خوبه

هم حال دلت خوب نیست...

یه حرفی هست

خودمم بهش فکر کرده بودم

اما امروز یکی از دوستامم بهم گفت

شاید این منم که با بقیه نمیسازم

میدونین میتونه حقیقت داشته باشه

و این برام درد ناکه

اینکه مقصر این ناسازش بودن ها خودمم

امااگه من مقصرم چرا اونا شبیه بیگناها به نظر نمیان؟

فکر

فیلسوف ها و پروفسور ها انقدر تو زندگی در حال فکر کردن بودن

مغزشون نترکیده؟سوراخ نشده؟

من تو ی یه رابطه دوستی و احساسی ام گیر کردم

و هر چی فکر میکنم، هر چی تعقل میکنم

بیشتر گیج میشم

بیشتر دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار اصلا مغزمو از داخل بدنم خارج کنم

تا دیگه فکر نکنم

اونا چه طوری این همه فکر میکردن و داغ نکردن،

تضاد

یه دوستی دارم که یکی از ویژگی های شخصیتیش دقیقا نقطه مقابل من

که یه جورایی هم خوشم میاد

هم خوشم نمیاد،

اون براش مهم نیست دختر خوبه مامان باباش یا دختر خوبه دنیا باشه

اما برای من مهمه یه دختر خوب باشم

مخالف

تاحالا شده با آدمایی اطرافتون هم عقیده و هم فکر نباشین

مطمن شده مگه نه؟

اون موقع چی کار میکنین؟

جلو عقیده مخالف وا میستین؟

سکوت میکنین ؟

یا قبول میکنین؟

یا اصلا فرار میکنین؟

پروسه سختیه

اما چون دوست دارم تو دوران پیری

یه زن مسن فهمیده باشم که ازش فهم و شعور بباره و

وقتی مردم

از بزرگی و شخصیت خوبم حرف بزنن

باید خیلی تلاش کنم ،خیلی بفهمم ،خیلی درک کنم،

خیلی چشمامو باز کنم

دوست

یادمه کوچیک تر که بودم حدودا دوران راهنمایی و دبیرستان

دوست داشتم یه اکیپ دختر خوشگل و جذاب و همه چی تموم داشته باشم

مثل سریال f4

اما الان دوست دارم تنها دوستی که دلم میخواد داشته باشم

کسی که منو بفهمه

کسی که دقیقا مثل خودم باشه

مثل خودم فکر کنه

مثل خودم درک کنه

مثل خودم رفتار کنه

میگن هر مریضی جسمی به یه مریضی روحی وصله

مثلا سرطان مغز به فکر و خیال زیاد

میخوام بدونم مریضی دلتنگی به کدوم درد جسمی میرسه ؟

دلتنگی خیلی ازاتفاقات گذشته رو دارم

فکرشو که میکنم مییبینم اگه میدونستم یه روز حسرتشو میخورم

بیشتر خودمو به اون لحظه میچسبوندم

بیشتر با تمام وجودم ازش لذت میبردم

حیف

مسیر زندگی خیلی عجیبه

همیشه اون چیزی که تو فکر میکنی و تو تصورته نمیشه

انگار دنیا از آدم های پیشگو خوشش نمیاد

از اشتباه کردن نترسین

بعد اشتباهتون فکر نکنین از اون نمره مثلا ده ای که بودین به خودتون کمتر بدین

نه

وقتی نمره تون کم کنین که تلاش نمیکنین اشتباهتون درست کنین

چون ما ادما بدون نقص نیستیم

خوندن غم یه سری ها به جایی ناراحتم کنه، دلگرمم میکنه.بد به نظر میاد

، تلخه اما چون حال هوا و غصه شون مثل منه

حس تنهایی ندارم

حس نمیکنم که فقط منم که این اتفاق تجربه کردم

شما اینطوری میشین؟

تاحالا شده دلتنگ یه خاطراتی باشین که دوست نداشته باشین دوباره واستون اتفاق بیفته

مثلا دلتنگ بودن در کنار آدمایی باشین که اگه الان بهتون بگن دوباره میتونین کنارشون باشین دیگه نخواین؟

انگار دلتنگ اون زمان ها این که خیلی چیزا و رفتار و حرفا رو ندیده بودین

انگار اون کنارشون بودنا با این کنارشون بودن فرق داره

اون موقع جمع بوی گلاب میداد که تو خیلی بوشو دوست داری اما الان بوی عطر مورد علاقه تو نداره

میفهمین چی میگم؟

رویاها

کوچیک که بودم انقدر کارتون سیندرلا و سفید برفی دیده بودم

و انقدر بچهارو دوست داشتم

خودمو تو یه خونه نقلی با پنج شیش تا بچه و یه شوهر مهربون تصور میکردم

نمیخوام با حرف ناامید کننده تمومش کنم پس فقط میگم

رویاهای بچگی خیلی شیرینی و شکلاتی ان

دختر دایی

از بچگی خیلی دعوا و قهر با دختر داییم داشتم

اگه دفتر خاطرات بچگی ام به خاطر اینکه داداشم یواشکی خونده بود و چون نوشته بودم تو دفتر خاطراتم ناهار قرمه سبزی خوردم با ماست و شام املت خوردم مسخره ام نمیکرد و منم دفتر خاطراتم اون سالها پاره نمیکردم

الان نوشته های اون سالها دعوا و قهر من و دختر دایی ام داشتم

یادمه یه بار نوشته بودم تو دفتر خاطراتم دختر خاله ام خیلی خره و گاوه و از این کلمات و اون خونده بود

دوست دارم الانم اینجا بنویسم دختر دایی ام خیلی خره و گاوه

همین

دنیای بچها خیلی دنیایی خوبیه

مثلا دیروز مطب دکتر بودم و مامان و بابای یه بچه با دکترو مسئولینش دعوا میکردن

اما بچه تو عالم شاد و بازی بچگی خودش بود

خیلی خوبه که درگیر دعوا ها و تلخی ها و سر و صداها نمیشه

درگیر چهره های عصبانی و ناراحت

فقط بازی میکنه

کاش همیشه همینطوری درگیر بازی شادکننده اش میبود

چه درد عجیبیه ها

هم نمیتونی با آدما کنار بیایی

هم نمیتونی بدون آدما بمونی

تو زندگی مون یه وقتایی مجبوریم از یه سری چیزا دل بکنیم

مجبوریم از دستشون بدیم

یا خودمون مجبوریم این کارو کنیم

یا زندگی این کارو میکنه

چه بدونی میخوای از دست بدی چه ندونی فرق زیادی نمیکنه

در هر صورت

بعدش

همیشه حسرت دوباره تکرارشو داری

دلت میخواد دوباره واست اتفاق بیفته

اما نمی افته

مطمنا خانواده مون

دوستامون

عشقمون

همکارامون

بچهامون

همه ممکنه مارو ناراحت کنن

یعنی حتی ناخودگاه یه رفتاری ازشون سر بزنه که ناراحت بشیم

فکر کنم داستان همون جمله است که میگه

(خدا همرو از دورت دور میکنه تا بهش نزدیک بشی)

فکر کنم خدا هم خیلی حسوده ،دوست داره اول باشه

واسه همین همه آدما اطرافمون همه هاا دلمون حتی ممکن ناخودگاه بشکونن و باعث شن ازشون دور بشیم

وگرنه اینکه همه ناراحتت کنن عادی به نظر نمیاد

دلم هوس یه اتفاق متفاوت کرده

مثلا وقتی غمگینم

برم شاندیز مشهد و تو یکی از اون رستوران های باصفاش که صدای اب میاد بشینم و چلو کباب بخورم

اما هم دورم هم پول ندارم🙇‍♀️😪

انتظار نداشتم

نمیدونم شاید باید اینطوری باشه

باید از همه هرنوع بدی هر کاری که دلتو بشکنه هر کاری که انتظارتو پایین میاره از آدما برات اتفاق بیفته

باید به این درجه انگار برسی که از همه توقع و انتظار همه چی رو داشته باشی

به قول حرف یه بازیگره

احساساتی بودن خیلی بده

زجر میکشی

خیلی زجر میکشی

خسته ام

تو مغزم پر از حرف که هر چی میگم و مینویسم سبک نمیشم آروم نمیشم

قبلاها میگفتم اینایی که مشروب میخورن کار درستی نمیکنن

اینکه مغزتو چند ساعت از کار بندازی به هیچ دردی نمیخوره

اما الان میفهمم اشتباه میکردم

تو مغزم تو قلبم پر از غم و ناراحتی و فکر و خیاله

دلم میخواد بهش فکر نکنم بخوابم تا صبح بشه تا زمان بگذره

چون میدونم زمان بگذره آروم تر میشم

اما کاش یه کاری میتونستم کنم که این زمان زودتر بگذره

دلم میخواست الان یه دختر خارجی بودم که بتونم برم اونجا که بتونم یه چیزی بخورم که از این همه فکر و خیال راحت باشم که بتونم بخوابم

به یه عدد قاضی منصف نیازمندم که بیاد راجب روابط عاطفی و دوستی ام قضاوت کنه

یه طوری شده هم من طلبکارم هم ادمایی روابطم

😐نمیدونم حرف با منه یا با اونا

بیاد یه نظری بده بیینم چه خاکی تو سرم بریزم

میدونین فکر میکنم اینکه میگم دختر درون گراییم تو جمع نمیام باتری اجتماعی بودن دارم غلطه

اتفاقا میتونم تو جمع باشم و بیام ولی بستگی به اون جمع داره

اخه چرا فامیلامون که نه درکی از من دارن

هم کلا صحبتشون بالخره میرسه به یه حرفایی که ناراحتت میکنن

یا وقتی میری مثل یه دختر خانوم باید کار کنی

چرا انقدر انتظار دارن من قدر این جمع هارو بدونم

مگه جمع شاعرا و نویسنده ها یا جمع عاشق و معشوقاست

که آدم کیفشو ببره🙄

حرف زیاد داریم با خیلی ها بزنیم

خیلی چیزا هست که دلمون میخواد به خیلیا بگیم

اما حیف

نه درکشو دارن

نه دلشو دارن

نه گوششو دارن

پس هیچ