کلاس خیاطی

انگار باید اینطوری فکر کنم که هر قدمی هر روزی هر طلوع و غروبی یه درسی داره انگار که نه حتما.

فقط تو مدرسه نبود که باید یه چیزایی یاد میگرفتم ،فکر میکردم مدرسه ها تموم بشه دیگه سختی و اضطراب تموم میشه همش انگار یه جور خود تسکینی بود چون این درس و امتحان همچنان و همچنان و همچنان ادامه داره

تو زندگی باید از خونه از رخت خواب گرم بیایی بیرون و با چیزای مختلف رو برو بشی

مثلا، الان، من کلاس خیاطی میرم که یه خانومی هست با اینکه تو ظاهرم نشون میدم هیچ مشکلی باهاش ندارم و به روم نمیارم چه قدرر حرفا و کاراش بهم تنش وارد میکنه اما واقعااا مشکل دارم باهاش

و گیر افتادم چی کار کنم

باید مثل یه دختر جنگنجو باشم یا یه دختر خانوم یا یه دختر ساکت

چی کار کنم؟ نمیدونم اینکه الان تو این وضعیت برخوردم با هاش چه طوری باشه و چی درسته نمیدونمم

همین گیجم کرده

یا اصلا میدونین چیه! یه جورایی انگار این کلاس خیاطی تو ذهنم تبدیل به یه چیز بزرگ کردم یه میدون جنگ

اخه متاسفانه هیچ جورهه با برخورد معلمم نمیسازم

همش و مدام فقط اشکالا رو میگیره اصلا از اون نوع معلمی هایی نیست که من دوسشون دارم

اوففف

صبور باش ملیکا صبور باش

این ۲۵ سال با مسائل مختلف پشت سر گزاشتی این یکی ام پشت سر میزاری

اخر یه راهی که ملیکا میپسنده رو پیدا میکنی دختر

قوی باش دختر خوب

صدای جذاب

امروز داشتم یه ویدیو از یه کلاس زبان داشتم نگاه میکردم

و از مدل صحبت و تن صدای استاده که یه مرد بود خیلییی خوشم اومد. انقدر که نه تنها وسط کار های خیاطی بودم و نصف حواسم اونجا بود ،نصف حواسم پی صدا و مدل صحبت کردنش بود از درس دادنش فکر کنم دوتا کلمه به سختی یاد گرفتم😂😁.

واقعا واقعا واقها صدای جذابی داشت

میشه از همین تریبون اونایی که دعاهاشون گیراست دعا کنن

اون شاهزاده منم همینقدر صداش جذاب باشه .دعا برعکس نکنینا😢🙏

مرسی ملیکا

جدا از این مسئله که وقتی به یه مشکلی بر میخورم

وقتی وسط امتحان های خدا یا وسط بهم ریختن هورمون هام

یه دفعه از زندگی سیر میشم و گریه میکنم و داد میزنم و و و و

آخرش وقتی یه قدم جلو میرم

وقتی یه چیز یاد میگیرم یا وقتی اون مشکل رد میشه انگار تو یه بیابون بودم و طوفان زد بعد چند دقیقه من سر و مر و گنده واستادم

حس خوبیه ،خوب یعنی حس قوی بودن دارم

حس اینکه ملیکا تو از پس اینا بر اومدی ایول پس بازم از این مدل اتفاقا بیفته تو از پسش بر بیایی

درسته رنج درد داره و هنوز نفهمیدم چرا ساز کار زندگی و بزرگ شدنمون از میون این رنج و سختیه چرا یه مدل دیگه نبود آخع خدا که خیلی باهوشه میشد بهتر میشد اما بازم این آخر هر قسمت دوست دارم

اون موقعی که انتظارمو میارم پایین

اون موقعی که از کلمات میگذرم مثل یه بادی که به صورتم خورده

اون موقعی که خودمو به یه نوشیدنی یا هدیه دعوت میکنم

اون موقعی که میشینم خاطره مینویسم

دوست دارم

این که آخرش میتونم به خودم بگم آفرین ملیکا تو داری روز به روز قوی تر و بهتر میشی رو دوست دارم

مرسی ملیکا

مرسی من💚🎁🍁

🌚

کلمات احساس دارند.

درد به همراه می آورند.

اینکه میگن اگه زیاد میرنجی به خاطر اینکه که زیادی دیگران مقصر میدونی؟

فرشته های خوب و بد رو شونه راست چپمون نشستن اما باید یه قاضی این وسط میبود میگفت ما واقعا مقصریم؟

من واقعا مقصرم؟

یه چیز دیگه ام هست میگفتن آدما با درصد روحیات مختلفی آفریده شدن

شایدم من احساساتم ۸۰ یا نود به بقیه چیزاست که یه تو ممکنه یه نفری ۸۰ عقلی رو ناراحت نکنه ولی منو ناراحت کنه

ترسناکه ،اینکه آدما میتونن با کلمات ناراحتم کنن ترسناکه

این کاراشون شانس رنگی بودن قلبمو میاره پایین

اخه میدونین تازگی ها فهمیدم دروغ گفتن دارم خوب انجام میدم

قهر نکردن و تظاهر سازی دارم یاد میگیرم اینکه ظاهرم چیزی نشون نده اما درونم غوغا باشه رو دارم خوب انجامش میدم

اینا همشون برام ترسناکه.

داستان و واقعیت

دختری در تصورتاش ،

در داستان هایی که شبانه برای خود تعریف میکند تا به خواب رود:؛

شخصیت اصلی داستانش فردی است بشاش و دوست داشتنی ،مورد قبول اطرافیان و اهل جمع و شلوغی

اما در واقعیت دختر برخلاف شخصیت داستان های شبانه اش

از جمع فراری است و تنهایی را در آغوش میگیرد

چرا؟

شاید این آدم ها از جنس آدم های داستان هایش نیستن

شاید نمیتواند برخورد و رفتار آدم های واقعی را مانند داستان هایش کنترل کند وآدم ها ،خواسته و ناخواسته ناراحتش میکنند

تعداد آدما

تاحالا به تعداد آدم های زمین فکر کردین؟

من یه وقتایی ،یه دفعه ای بدون هیچ دلیلی فکر میکنم که واو تعدادمون تو کل زمین خیلی زیاده

تعداد کسایی که من براشون نا آشنام ،یعنی از وجود من خبر ندارن خیلی زیادن.یعنی حداقل سلنا گومز چهارصد ملیون فالور داره منهی ۳۰ تا اشنایی که فالو کردن کنیم چه قدر میشه؟(ریاضی من تعریفی نداره ) به تعداد بیشتر از این تعداد منو نمیشناسن..

نمیدونم چرا به این فکر میکنما اما وقتی بهش فکر میکنم .دوتا چیز دیگه ام میاد تو ذهنم

😐یادم رفت.🙁😐من مواد مقوی زیاد میخورما ولی فکر کنم همون دوتا سوسیس کالباسی که هر ازگاهی میخورم رو مغزم اثر گذاشته.

راستی واسه اونایی که تا اینجا خوندن یه حال خوبب بفرستم🙏💫

.الهی پیش بری و دری به روت بسته نشه عزیزم💚❤

مگه نه؟

اونایی که ورزش نمیکنن یا قهوه نمیخورن چه طوری تو طول روز حالشون خوب نگه میدارن یا میتونن از پس مشکلاتشون بر بیان؟

امروز که ورزش نکردم یا قهوه علی کافه که به قول دختر عمه ام نباید بخورم چون قهوه سنگینی و به مرور زمان تو پریودی و بچه دار شدن تاثیر بدی داره نخوردم حس میکنم دلم میخواد فقط برم زیر پتوم بخوابم تا فردا

تا باز ببینم طلوع خورشید دیگه چی کار کنم.

اما راهکار خوبی انچنان نیست

یعنی یه راهکار لحظه ای

تازه الانم به کارم بیاد. ده سال دیگه چی

۲۰ سال دیگه چی

همیشه که نمیشه رفت خوابید .نمیشه بیخیال همه این سختی ها شد و برم زیر پتوسریال ببینم

اول اخرش خودم باید سریال خودمو پیش ببرم دیگه مگه نه؟

کار درست چیه؟

کی میدونه درست و غلط چیه؟

اصلا چند نفرن که دوست دارن راه درست برن ؟چند نفر راه غلط؟

من؟

دوست دارم راه درست برم

اما راه درست از نظر هر کی یه راهیه

راهی که من میگم درسته رو بقیه قبول ندارن میگن غلطه

راهی که بقیه میرنم من میگم غلطه!

میدونین کی میفهمیم حرف کی درسته؟

وقت نتیجه.

اون موقه که به اخر اون مسیر میرسیم میفهمیم چی کار کردیم

اما خوب همه میخواستن راه درست برن که!

اینکه نتونستن راه درست واقعی تشخیص بدن یعنی مقصرن؟

نباید اول راه درست نشون داده میشد بعد مجازات میشدن به خاطر انتخاب نکردن راه درست؟

خدایا

به خاطر

صدای بارون دیروز

بوی نم بارون دیروز

بردن اسپیکر تو غرقه کشی فامیلی

فکر بیرون اومدن از پیله امنم

به خاطر خنده هاای دو نفری مامان و بابام

به خاطر حس سیری بعد خوردن کوکو سبزی

به خاطر حال خوب داشتن بعد ورزش دراز نشست

ازت ممنونم💚❤

چند روز دیگع امتحان دارم

کلا فکر میکردم مدرسه ها تموم بشه

از دست این امتحانا و استرس هاش راحت میشم

اما اشتباهه

اتفاقا بعد مدرسه امتحانای خفن تری یقه آدم میگیره

اما میدونین فهمیدم فقط باید طرز فکرمو عوض کنم

به جای اینکه امتحانامو شبیه یه غول شاخ دار ببینم

باید بیشتر شبیه

یه قو سفید ببینم

همین.

حسین پناهی

چرا آدما شکستنی هستن؟

چرا وقتی میخوان بفرستنمون رو زمین

نمینویسن با احتیاط حمل شود. شکستنی است؟!

اینارو حسین پناهی گفته از نظر شکل ظاهری آدم جذابی نبوده ها اما چه قدر باطنش لطیف بوده

چه قدر حرفاش با احساسه.

هر..

از اول میدونیم هر سلامی یه خداحافظی داره

هر خوشحالی یه ناراحتی داره

هر وابستگی رنج میاره

هر ماده مخدری اعتیاد میاره

هر روزی یه شبی داره

هر بهاری و تابستونی یه زمستون و پاییز داره

هر زندگی یه مرگ داره

هر...

دیشب برای بار هزارم بحثم شد و برای بار هزار و یکم گفتم میخوام بزارم برم

قبلنا وقتی به مشکل میخوردم فرار میکردم اما الان یاد گرفته بودم که فرار همیشه بدرد نمیخوره ،همیشه راهکار نیست

برای همین چندین بار تلاش کردم بمونم درستش کنم

اما سخته ،خیلی سخته به خصوص وقتی هر چی تو تلاش میکنی بسازی طرف مقابلت اجر هارو میندازه زمین.

میدونین حس میکنم بیشتر من شبیه یه لاک پشتم، سال تولدم سال ببره اما حس میکنم شخصیتم بیشتر شبیه یه لاک پشته

که وقتی بیرون احساس خطر و ناراحتی میکنه

دوست داره بره داخل خونش و بیرون نیاد

دیشب برای نمیدونم چندمین بار گفتم میرم یه ادم جدید پیدا میکنم اما یه لحظه قبل شروعش قبل دوباره سلام دادن

یه فکری به ذهنم اومد ،اثر نداره

نمیشه

شایدم بشه اما من حوصله شروع دوباره ندارم

حوصله شناخت دیگه ندارم

حوصله سر و کله زدن ندارم

حوصله اینکه به طرف درباره خودم بگم و درکم نکنه ندارم

دوست نداشتم تنها باشم

اما انگار پیدا کردن همدم کار اصلا آسونی نیست

قلب و عقل

به نظرم

عقلمون شبیه یه پلیس جدی و قانون مدار که باهمه چی اصولی و قانونی برخورد میکنه

قلبمونم مثل یه پرستار مهربونی و لطیفه

مثلا یه مامان گربه تو حیاط خونمون بچه دار شده و عقلم بهم میگه نباید نزدیک خودش و بچه هاش بشم

چون همسایه هامون از وجودشون ناراضین

بابا و داداشم ناراضین و اگه بهشون نزدیک بشم و اوناهم نزدیک بشن همش باید حرص و جوش بخورم عقلم اینارو بهم میگه

اما قلبم وقتی صدای میو میوشون میشنوه دلش میخواد تو حیاطمون براش غذا و آب بزاره

😤😤

یکی از قسمت های سخت زندگی با آدما

درک یه سری تفاوت هاست

مثلا

من یه داداش دارم که متاسفانه نوع تربیت مادرم طوری بوده که هیچ وقت به مرد یاد نداده چایی بریزه

تخم مرغ بندازه

سفره پهن کنه و از این قبیل کارهای خونگی یعنی یه فرهنگ سازی شده که نه قبول داره ن انجام داده

و این برای دختری مثل من بدجور اوضاع رو قاراشمیش کرده چون برعکس من که فکر میکنم کار خونه به اسم زن نخورده

و مردا باید کمک حال خانومایی خونه باشن رو بقیه اعضا خانواده نه قبول دارن نه گوش میدن نه انجامش میدن نه حتی امتحانش میکنن

و باید بگم این برای دختری مثل من با روحیات من که شبیه مامانم نیستم

مسئله ی رو مخیه

رویایی دم صبح؟؟

نیم ساعت قبل صفحه وبلاگم باز کرده بودم

که یه چیزی بنویسیم

چیزی که دوست دارم بقیه بخونن

یا من راحت ترم راجبش به بقیه بگم

بعد هر ازگاهی میشه با اینکه پر از حرفم یه دفعه وسط جملاتم میگم نه و همشو پاک میکنم

نیم ساعت قبلم همین بود و بعدش رفتم مستند رویای صبح دیدم

حتی نمیدونم اسمشو درست نوشتم یا نه حالم ندارم برگردم نگاه کنم

تازه فقط نیم ساعتشو تونستم ببینم

نیم ساعت !از زندگی یه سری دختر نوجوان که یه عمر زندگیش کردن من نیم ساعتشم به سختی میدیدم چیزی رو که اونا زندگی کردن

میدونین

عقلم به کارهای خدا قد نمیده

وقتی بهم میگن دختر گیج یا خنگ بهم بر میخوره

اما الان با این زندگی که خدا میسازه

واقعا حس میکنم دختره خنگیم چون هیچی نمیفهمم

دایی مجنون

من پنج تا دایی دارم میون این پنج تا

عشق و عاشقی یکی شون خیلی قبول دارم

چون از نگاه خانوم و بچه اش یعنی زندایی و دختر داییم عشق میباره

اما امروز با وجود همه این عشق فهمیدم

دایی ام ادم بی نقصی نیست

یعنی این مجنون، لیلی ها مجنون زیاد معرکه ای نیست

باید بگم این یکی داییم ام نسبت به بقیه خیلی بهتره اما بازم بی عیب و نقص نیست

فکر کنم این یعنی همه ما لیلی ها باید قبول کنیم

مجنون بی عیب و نقص نیست

ممکنه کار هایی کنه که ناراحتمون کنه

اما بازم مجنونه

درسته که بیشتر طرفدار تنهایی و خلوتم

من باشم و صدای موسیقی ارامش بخش و قهوه و یه کتاب قشنگ یه حیون خونگی ملوس

اما هر ازگاهی تو جمع بودن دوست دارم

البته جمعهایی که خوب باشن

بوی مهرو محبت بدن

بوی عشق و دوست داشتن بدن

بدون بدی باشه بدون حرفایی ناراحت کننده

بدون در گوشی صحبت کردن های ادما باهم

بدون برخورد های ناراحتت کننده

دختر پاییزی که قلبش مثل برگ پاییزه

امروز دوم مهر ۱۴۰۲ تولد یه دختر پاییزیه

نمیدونم باید بگم ۲۶ یا ۲۵

اخه یک سال تمام میگفتم ۲۵ سالمه اما با حساب کتاب سر انگشتی که انجام شده فهمیدم که الان باید ۲۵ باشم

نمیدونم تا قبل سن ۲۸ مشکلی ندارم عدد تولدم چند باشه

اما از همین الان نگران عدد سی ام اخه مامانم خیلی غیر مستقیم به پیری اشاره کرده

خودم فکر نمیکنم پیری باشه

اما امان از حرفا مثل سم میمون نا خود اگه وارد مغزت میشن هی تو مغزت وول میخورن

نمیدونم سی سالگی ام چی میشه اصلا تا اون موقع زنده هستم؟

چه اتفاقاتی واسم افتاده؟

اما الان خوب باید بگم به عنوان یه دختر ۲۵ ساله راه طولانی در پیش دارم و اوضاعم بگی نگی خوبه

اما دلم خیلی چیزا میخواست که الان داشته باشم

و ندارم..

اما خوب

این امید یه چیز عجیبیه که باعث میشه با وجود نداشتن چیزایی که میخواستم

امید رسیدنشو همچنان داشته باشم

پس برای خودم بر آورده شدن آرزو های شیرینمو آرزومندم