کلاس خیاطی
انگار باید اینطوری فکر کنم که هر قدمی هر روزی هر طلوع و غروبی یه درسی داره انگار که نه حتما.
فقط تو مدرسه نبود که باید یه چیزایی یاد میگرفتم ،فکر میکردم مدرسه ها تموم بشه دیگه سختی و اضطراب تموم میشه همش انگار یه جور خود تسکینی بود چون این درس و امتحان همچنان و همچنان و همچنان ادامه داره
تو زندگی باید از خونه از رخت خواب گرم بیایی بیرون و با چیزای مختلف رو برو بشی
مثلا، الان، من کلاس خیاطی میرم که یه خانومی هست با اینکه تو ظاهرم نشون میدم هیچ مشکلی باهاش ندارم و به روم نمیارم چه قدرر حرفا و کاراش بهم تنش وارد میکنه اما واقعااا مشکل دارم باهاش
و گیر افتادم چی کار کنم
باید مثل یه دختر جنگنجو باشم یا یه دختر خانوم یا یه دختر ساکت
چی کار کنم؟ نمیدونم اینکه الان تو این وضعیت برخوردم با هاش چه طوری باشه و چی درسته نمیدونمم
همین گیجم کرده
یا اصلا میدونین چیه! یه جورایی انگار این کلاس خیاطی تو ذهنم تبدیل به یه چیز بزرگ کردم یه میدون جنگ
اخه متاسفانه هیچ جورهه با برخورد معلمم نمیسازم
همش و مدام فقط اشکالا رو میگیره اصلا از اون نوع معلمی هایی نیست که من دوسشون دارم
اوففف
صبور باش ملیکا صبور باش
این ۲۵ سال با مسائل مختلف پشت سر گزاشتی این یکی ام پشت سر میزاری
اخر یه راهی که ملیکا میپسنده رو پیدا میکنی دختر
قوی باش دختر خوب