راه درست

احساسات میان میرن بهش توجه نکن

احساسات میان و میرن بهش توجه نکن

سخته،اینکه یه روزت دنیا یع جای عالیه و یه روز غم عالم تو دلته،این پارادوکس یکم بگی نگی رواعصابه، شاید پرویی به حساب بیاد اما اینکه هرروز حالت خوب باشه خیلی بهتره

اما خوب همه مون میدونیم اینطوری نیست خنده و گریه باهمه

یاد گرفتن زندگی درست سخته، و حتی سخت تر از اون اینکه یه سری ها حتی تا اخر عمر متوجه نمیشن درست واقعی چی بود و حتی جالب تر اینکه راه درست قبول نمیکنن و باورش ندارن

اگه همه مون میدونستیم راه خوب زندگی کردن چیه چند نفر ممکن بود به بیراهه برن؟ اصلا فکر میکنین با دونستن راه درست بازم بی راهه میرفتن؟

من که میگم اره

روزهای شلوغ

روزای شلوغ. ام دوست دارم،روز هایی که کار مفیدی انجام میدم، زندگیم پر از دوندگی هامه،پر از وقت های پر مثل رییس یه شرکت که وقت نداره سرشو بخارونه ،این جور روزا دوست دارم

این جور روزا حس زنده بودن بیشتری دارم ،حس اینکه باید زندگی کنم بیشتره،

اینجور روزا که پر از برنامه منظمه،اصلا برنامه ریزی کردنو‌دوست دارم

دلم میخواد دست کسی که برای اولین بار گفت برنامه ریزی کنین ببوسم

البته به شرطی که کسی اعصابمو خورد نکنه و ناراحتم نکنه

وگرنه نمیدونم بازم این حرفا مثبت بهتون میزدم یا ن

پول

سلام بر وبلاگی ها

روز جمعه امروز میخوام از دغدغه همه حرف بزنم

پول

چیزی که باید در خدمت میبود اما الان همه رو به خدمت گرفته

و اگه کسی. بیاد بگه پول چرک کف دسته یه جمعیت رو سرش هوار میشن. فکر نکنم بعد این حرفش زنده بمونه

اگه بخوام نظر شخصی خودمو بگم اینکه واقعا مهمه اما

کاش نبود کاش آدما به خاطر پول مریض نمیشدن،عصبانی نمیشدن،خسته نمیشد،بدجنس نمیشدن

دلگیر کننده است به نظرم این جدال بر سر پول دنیا رو داره خیلی تاریک میکنه

میخوام‌بدونم اون سال ها و دوران هایی که پول نبودن مردم خوشحال تر نبودن؟

حرف شیرین سر صبح

یه صبح بخیر از یه خونه داخل یه شهر و داخل به کشور

یه نفر برام نوشت تو بوی درخت پرتغال میدی با اینکه پرتغال میوه مورد علاقه ام نیست و فقط به خاطر فوایدش میخورم اما حس خوبی سر صبح از جمله اش گرفتم

زیاد میشه اگه به خدا بگم زندگی پر از همین حال خوب های ساده و شیرین باشه ؟

پنجشنبه است نمیدونم چندمین پنجشنبه که بابا نیست اما برای همه عزیزا از دست رفته فاتحه بخونیم

دنیایی عجیب

دغدغه و فکر و خیال با آدم چه کارا که نمیکنه

مریض میشی و مریض میشی و مریض میشی

اینروزا مشکلات مالی و دوندگی برای پول ام اعصاب و حوصله برا کسی نزاشته

اگه به دفتر میدادن بهمون میگفتن راز هر کدوم از مشکلاتمون چیه یعنی چه طوری درستش کنیم ،مسیر درست چیه،همه. چی درست میشد؟

دیگه این مریضی ها و عصبانیت ها و ناراحتی ها میرفت؟

زمان که داره میگذره جای خالی بابام برام داره پر رنگ تر میشه،ودلمم براش تنگتر میشه

و یه کلمه هرروز که بزرگتر میشم هر سال داره تو ذهنم هی میچرخه

دنیا برام جای عجیبیه پر از حس های عجیب و اتفاقات عجیب

کار جدید

دیدین یه وقتایی بدون دلیل یه دلشوره و به حال بدی وجودتون میگیره انگار قراره دنیا به آخر برسه؟ اصلا نمیدونم از این چیزا شماهم تجربه میکنین؟

امروز صبح منم همینطور بود ،یه کار جدیدی و دارم شروع میکنمویکم بیشتر از یکم نگرانم اما دارم سعی میکنم نگرانی مو کنترل کنم به خودم امید بدم ناسلامتی من به عنوان روانشناس قراره برم به چند نفر کمک کنم اگه خودم اینطوری باشم که نمیشه مگه نه؟

و اینم بگم که فکر کنم تو نگاه اول تصویر همچین خوبی روی رییس بزرگم نزاشته باشم اخه همین اول کاری مرخصی خواستم هر چندد بگماا برای تفریح و اینجور چیزا نبود یه کار خیری بود که نشد ادامه پیدا کنه فعلا همین

روز یکشنبه خوبی داشته باشین❤️

بابام

یه‌وقتایی تو ذهنم میاد‌اون دنیا چه شکلیه ،اصلا وجود داره،عزیزامون میتونیم اون دنیا ببینیم ،این روزا اسم بابام برام پر شده از یه دلتنگیه بر طرف نشده،من به خیلی چیزا فکر میکنم حتی چیزایی که به مغز خیلی ها نمیاد و عجیب غریبه حتی تخیلی اما من بهش فکر کردم اما روزای الان،حس حال الانمو،برنامه ریزی نکرده بودم

یادمه اون موقع ها شب های ماه رمضون وقتی یه سری ها میشستن پای حرف. ادم هایی که میگفتن از مرگ بر گشتن میگفتم واقعا اینا چیه چه طوری باور میکنن

اما الان دوست دارم بشینم پای این حرفا از میونشون بفهمم بابام کجاست حالش خوبه منو میبیینه ؟

بابا دلم برای دخترم گفتن هایی که وقتی کاری باهام داشتی بهم میگفتی تنگ‌شده

کاش میدونستم اونجا چه طوریه کاش خدا باهام حرف میزد و مثلا میگفت غصه نخور ملیکا اونجا جاش خوبه و یه روزی دوباره میبینیش

ترک عادت

خوب عرضم به حضورتون اینجانب دختری هستم که دوست دارم آروم و ساکت باشم و هر حرفی نزنم و تلاش نکنم سر صحبت به دست بگیرم و بیشتر گوش بدم تا حرف بزنم اماااااا

نمیشه که نمیشه همچنان اماده ام برای اینکه خط مقدم صحبت ها باشم و اولین چیزی که به ذهنم میرسه بگم و حرفی تو دلم نگه ندارم

یعنی حتی راز هایی که بهتر فقط خودم و خدا بدوننن

و‌کی قراره این عادت مکروه ترک کنم خدا میدونه

ترس

این ترس چیه واقعا

نه زیادش خوبه و نه کمش

زیاد باشه ممکنه از کارهایی توروباز داره که بعدها ممکنه حسرتشو بخوری

کم که باشه ممکنه کارهایی بکنی که بعدا جای جبران نداشته باشه

یه سری هدف ها و رویاها و خواسته ها دارم که این ترس دست و پام شل میکنه بهم میگه ملیکا اگه اینطوری بشه چی؟اگه خوب نباشه چی؟ اگه این فکر کنن چی ؟ حتی اگه بخوام بهش فکر نکنم مثبت بین باشم یه تجربه ها و خاطراتی نمیزارن

اما به جای امیدواری یا ناامیدی فقط یه چیز که منطقی به نظر میاد اونم اینکه هنوز ملیکا باید خیلی چیزا یاد بگیره

همین الان به قسمتی از یه فیلم دیدم که پسره داشت میگفت

مامان من دارم همه تلاشمو میکنم اما خسته شدم من انگار مناسب زندگی نیستم

پنج هزار نفرم لایک کردن،فکر کنم دنیا واسه همه همینطوره

فکر‌کنم‌جمله زیر کامنت درسته که میگفت زندگی اندازه تنمان نشد حتی با وجود اینکه خودمون‌بریدیم‌و‌دوختیم

انگار‌دنیا. مدلش اینطوریه،مدلش اینطوریه که بهت فشار وارد میکنه میمونی چه طوری از زیر این فشار خودتو بکشی بیرون

منم موندم مثلا همه اون پنج هزار نفری که لایک کردن،دلم یه زندگی بی عیب و نقص میخواد بدون دلشوره ای که الان سر تا پای وجودمو گرفته اما خودمم میدونم که نیست.

داشتم تلاش میکردم درد و دل نکنم و غم امروزمو به کسی نگم اما نشد وانگار میخواستم خالی شم وخودمو با جمله اینکه اشکالی نداره کار خوبی کردی،قانع میکنم

نمیدونم خیلی چیزا هست که میخوام بگم

ولی بسه واسه الان

فعلا❤️

سلام از هواهای گرم تابستانی

چی بگم .نمیدونم .وقتایی که حوصله نوشتن ندارم پر حرفم الان که دلم میخواد براتون بنویسم مغزم خالی شده

بزارین فکر کنم راجب چی بگم

مثلا از سریال یانگوم و صبوری مافوق زیادش‌و مردنگهبان عاشق پیشه اشو و باهوشیش بگم که☹️همشو دلم میخواست داشته باشم به غیر بد بختی هایی که میکشه

یا از دوست پسر مفقود الاثر شده خودم که هوفف نگم‌براتون

یا از اینکه هر چی فکر میکنم میبینم رو ادما اطرافم عیب و ایرادایی میبینم که رو مخمه بعد میبینم😐تقصیر خودمه که حساسم باید بیخیال همه چی باشم

یا از چشمام که دوست داشتم مژه هام پر پشت و فر باشه و خدا کوتاهیی کرده بگم

اممم یا اصلا هیچی نگم برم‌ بخوابم؟!

🖤

اسمشو باید بزارم عمیق ترین دلتنگی؟!

دلتنگی برای کسی که دیگه نمیبینیش دیگه روحش تو جسمش نیست که ببینیش

روزی چند بار،بعد چه اتفاقاتی که نگفتم«این زندگی و این دنیا واقعا جای عجیببیه»

دیدین وقتی با یکی دعوا میکنین یا از دستش عصبانین چه قدر از اون اخلاق بدتون میاد و میگین کاش اون‌طرف اون اخلاق نداشت

و بعد از از دستت دادن‌اون طرف وقتی خدا میبرتش حتی واسه اون اخلاقاهم دلت تنگ میشه عجیب نیست

حالا فقط دلتنگی ام نیست

ترسیدم نمیدونم گفتم بهتون یا نه اما واقعا دختر ترسویی ایم و الان از مرگ ناگهانی ترسیدم

از‌اینکه‌خدا آدمارو ،عزیزامو بی سر و‌صدا،همونطوری که‌داده پس بگیره ترسیدم

حتی از اینکه گربه مونم بگیره

یه چی بهتون بگم

دلم بابامو‌میخواد