غول چراغ جادو

حال هوای شب های بلند انگار با شب های کوتاه فرق داره، زیاد بوی دلتنگی میده،بوی خواستن میده،

دیشب داشتم فکر میکردم به اینکه من چند سال پیش آینده مو تصور میکردم اینکه چهل سالگی دوست دارم چه طوری باشم اینکه چه برنامه هایی دارم

اما الان دیگه تصوری از اون سن ندارم، انقدر زندگی. غیر قابل پیشبینی بود،انقدر فهمیدم چه چیزا اشتباه وچه باورها غلطه ،و نمیدونم

شاید باید برم باشگاه ،شاید شب ها طولانی دپرسم‌کرده،یا شایدم الکی دارم شلوغش میکنم

کاش غول چراغ جادو‌وجود‌داشت،من دلم برای عوض شدن حالم نیاز به یه چیز جادویی داره یه چیزی که بتونه برام غیر ممکن هارو ممکن کنه

فرشته. نظارت

امروز تصمیم گرفتم خبر های بد چک نکنم دوروز دنبال کردن خبر های بد باعث شده نه به کاری برسمم نه حال روحیم اوکی‌باشه البته‌اگه‌بتونم مثل رونالدو اراده ام‌قوی کنم

میدونین داشتم به این فکر میکردم که چه قدر خوب میشد اگه به جای انسان از اون مامور های خدا بودم که میشستم کارهای آدمارو از اون بالا میدیدم هر ازگاهی با قدرت خاصی میتونستم وضعیت هارو عوض کنم میدونم خنده دار و عجیب اما‌به نظرم اینطوری بیشتر با وضعیت حال میکردم همین

روز یکشنبه خوبی داشته باشین❤️

دنیایی دیگه

آدمایی پنجاه شصد ساله ،با مرگ آدما که یه روزی جز زندگیشون بودن و الان فقط دلتنگی مونده چی کار میکنن؟میدونین چرا اون سن گفتم چون طبیعی ترش اینه هرچی سنت بالاتر میره بیشتر با مرگ آشنا میشی برای همین هر پنجشنبه که میرم سر مزار اکثرا آدما مسنی میبینم که یا موهاشون سفیده یا توان راه رفتن ندارن اما میان یه فاتحه میخونن،حتی ماشینم ندارن اما به هر زحمتی هست سعی میکنن بیان

چرا؟ چون دلتنگن؟وقتی متوجه میشم یه نفر میمیره، الان بیشتر از یه سال پیس میفهمم عزیزانش دارن با چی میجنگن،دارن چه روزایی میبینن

خونه شلوغ،یه حال حیرت زده، شب های اولی که نمیدونی چه طوری به صبح برسونی،اما میرسه تنهایی،دلتنگی برطرف نشده،هجوم خاطرات مختلف بدون اینکه دیگه شانس تجربه دوباره اش داشته باشی،و حسرتی که برای همیشه میمونه

این دنیا که همچین چنگی به دل نزد،اما امیدوارم اون دنیایی که همه دارن میرن سمتش از اینجا قشنگ تر باشه،دلچسب تر باشه

توش این همه حسرت،غم،ناراحتی،بغض،تلخی نباشه

دنیایی باشه که همه اون قسمت تلخ و تاریک بزارنش دیگه همیشه حالشون خوب باشه،بخندن،برسن،خوب باشن،پاک باشن...

علتشو پرسید

کدوم‌یکی‌بهتره

اینکه تنها باشی وقتی آدما اطرافت اونطور که باید دوست ندارن و باعث آسیب روانی و جسمی بهت میشن

یا بمونی کنارشون چون نیاز به آدم ها داری ،نیاز به اینکه به جمعی تعلق داشته باشی

اونایی که غصه زندگیشون‌شنیدم اگه از اونایی که باهاشون زیر یه سقفن جدا باشن

حالشون‌خوب میشه؟

اگه پول داشته باشن به حد کفایتشون حالشون خوب میشه؟

میدونین مطمن خیلی‌سخته کنار کسایی باشین که به هر دلیلی شمارو‌پژمرده میکننن

و به نظرم این حق شما نبوده

و باید علتشو از خدا‌پرسید

جوجه در مقابل شیر

اصلا نمیخوام بازم بعد شنبه عجیب بگم الانم در یکشنبه احساس میکنم سرماخوردم و‌گلوم درد میکنهه

پس بیاین راجب یه چیز دیگه امروز بگم مثلا از این بگم که از از دست دادن ترسیدم یعنی خوشم میاد وقتی سعی میکنی با یه سری چیزا مقابله کنی از بینش ببری خدا انگار نشسته میگه بزار یه چی براش بفرستم بدونه زندگی راحت نیست قرار نیست. تو تخت دو نفرش لم بده عشق و حال کنه

خودمونیما بشینم کارا خدارو بررسی کنم به گیس و گیس کشی میرسیم

و‌منم مثل یه جوجه ام مقابل شیر

حرف نزنم به نفع ترم نیست؟

شنبه

صبح روز شنبه رو با یه عالمه خواب عاج و واج شروع کردم

و تازه همچنانن ساعت پنج صبح که میخوام بلند نمیشم

و‌درباره چیزی رویا بافی میکنم که اصلاا به زندگی من ربط نداره😂

ووو شنبه شلوغی دارم

ان شالله که با آرامش به رخت خواب امشب برمم

برای شماهم روز طلایی آرزو میکنم

بیمه

امید قشنگ تره با اتفاق افتادن

اون لحظه ای که امید داری به شدن حسش بهتره یا وقتی به چیزی میرسی

کسی هست که اطمینان به همه چی داشته باشه؟

بیمه داشته باشه،پول داشته باشه،همسر و بچه فهمیم داشته باشه

یه کشور بدون جنگ باشه

مریض نباشه😂 فکر نکنم با این گزینه ها کسیتون همه چیزش کامل باشه

اصلا واسه چی اینا دارم میگم

خ‌ددمم نمیدونم فقط امروز صبح همین چند دقیقه پیش با مامانم سر بیمه صحبت میکردیم شاید دلیل این وبلاگمم از همینجا نشات گرفته

خدا

امان از فکر و خیال

امان از چه کنم چه کنم های مغز

همینا از صدتا دارو سمی بیشتر آدمو از پا در میاره

اینجور وقتا چی کار میکنین؟

من که میسپرمش به یه دست قوی تر

کسی که باعث میشه ترس درونم آروم بشه و یه پتو بکشه رو خودش و بخوابه

دعا

سلام از صبح نه گرم و نه سرد

امروز صبح میخوام براتون دعای خیر کنم

الهی امروز چشمتون از خوشحالی برق بزنه

روز‌خوبی‌براتون‌آرزو‌میکنم❤️🥰

ترس

دیشب گربه مون گم‌کرده‌بودیم و‌تا صبح هیچ‌کدوم ازما سه نفر یا شایدم دونفر خواب راحت نداشتیم

گربه مون صبح خدا بهمون‌داد‌اما‌کل‌دیشب یاد اونایی میفتادم که بچهای کوچیکشون گم میشد،یا یاد بابام

از وقتی بابام رفته از اینکه آدمایی اطرافم از دست بدم ناخوداگاه میترسم

واین ترس یه حالی داره مثل خالی شدن یهویی قلبت از خون

و‌واقعا چه طوری میشه این ترس که کاریشم نمیشه کرد هندل کرد؟

چه طوری خدا مدیریت میکنه

سلام صبح بخیر یک دختر از شهر کوچیکی تو ایران به همه شماهایی که میدونم حداقل یک قدم با من فاصله دارین

جالبه

این پیشرفت ارتباطات میگم،میتونی از زندگی آدمایی مطلع بشی که کیلومتر ها باهات فاصله دارن حتی قاره ها باهات فاصله دارن

برام جالبه،اینکه مثل یه گندمیم میوم هزاران گندم

و حتی من وقت نمیکنم هرروز از حال همسایه ،مادربزرگم و حتی آدمایی که میشناسم باخبر شم

خدا چندتا حواس داره که به همه اش میرسه؟

نکنه به‌وقتایی تنبلی میکنه؟

برا همین یکی تو مشکلانش خیلی غرق میشه؟

قلب بزرگ قرمز

دیشب داشتم به دوست داشتن و نیاز ما به عشق و محبت فکر میکردم

به اینکه اگه مادری عشقشو به فرزندش نده،چه بلایی سرش میاد

از اینکه من دلم به رحم میاد،احساسی هستم اما ابراز عشق برام کار مشکلیه

فکر میکنم توی عصر الان،ابراز عشق یه استعداد میخواد ،یه قلب بزرگ قرمز

ورز همیشگی

تا از دست ندیم قدر نمیدونیم

تا بد نبینیم قدر خوبی نمیدونیم

همه اش دست خودمون میبوسه

باید اراده مون‌قوی‌کنیم باید طرزفکرمونو‌درست کنیم

باید مدام خودمون ورز‌بدیم تا به نتیجه دلخواه برسه

یاد ندارن

چی کار دارم میکنم نمیدونم

یه‌وقتایی‌اعتمادبه نفسم میاد پایین

یا‌شایدم‌با واقعیت روبرو میشم که انگاز تقصیر منه

وقتی تو این مشکل باهمه‌تو ارتباطات داری مسخره است که بگی تقصیر همه آدمایی اطرافته

و خیلی تلخ تر اینکه هیچ کدومشون شیوه ای که تو‌دوست داری باهات برخورد بشه رو یاد نگرفتن

انگار خدا خوب نمیدونه

سخت میشه آدمارو فهمید

دنیایی آدما باهم فرق داره یکی تو‌رنگ‌سبز غوطه ور یکی آبی و یکی سیاه و

درک یه همجنس سخته، درک ناهمجنسم‌سخته

چیزی که من میخوام با چیزی که اون میخواد فرق داره

چیزی که من بهش فکر میکنم با چیزی که بقیه فکر میکنم فرق داره

عشق اون چیزی نبود که تصور میکردم، زندگی واقعی شبیه اون فیلم هایی که. توش غرق میشم نبود،

چیزایی که من فکر میکردم برام خوبه انگار خدا خوب نمیدونست

الان میدونم

یادمه دوران مدرسه فکر میکردم وقتی مدرسه ام تموم بشه دیگه زندگی ام سخت نیست با استرس و ترس نیست و خوب میشه

یا اون دوران فکر میکردم همه گره های زندگی ام باید باز بشه تا بگم مشکلم حل شده

الان میدونم غم و ترس هیچ وقت نمیره فقط از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه و تو فقط باید بری داخلش

الان فهمیدم یه گره هایی رو تو‌زندگی باید دستش نزنی یه گره هایی پاره میشه،یه جاهایی چسب میخواد و یه جاهایی هم باز میشه

اینارو الان که ۲۶سالم شده میدونم

آدما میان و میرن

این خلاصه زندگیه

چه قدر ساده و کوتاه