خارج

به نظرم برا کسی مثل من خارج جای مناسبی برای زندگی باشه

میدونم الان میگین با اوضاع کشور همه‌دوست‌دارن خارج باشن

اما من به دلیلی فکر میکنم که فکر نکنم شما بهش فکر کنین

اونم شخصیت میان گرامه،اینکه خلوت دوست دارم ،رشد کردن تو سکوت و آرامش دوست دارم ،بین رفتن به مهمونی و یادگیری یه چیزی یادگیری ترجیح میدم و حتی یه وقتاییی رفتن زیر پتو

به نظرم کشوری که مردمش اجتماعی نیستن و هرکسی تو لاک خودشه بیشتر بتونن منو بین خودشون قبول کنن

راستی میدونین چی جالب شد برام من از جمله اوو چه عجب دیدیمت متنفر شدم و باورتون میشه دیروز خودم این جمله به کار بردم؟

مگه میشه آخه

ادم های سیاه و سفید

از تکرار خوشم‌نمیاد،مثلا وقتی چیزی به کسی میگم یا چیزی یادداشت میکنم دوست ندارم دوباره ببینمش

البته این نسبیه

یعنی تکرار رویاها و چیزهای شاد دلچسب دوست دارم

ولی چیزایی که برام معمولیه رو ندارم

دقت کردین هم بهتره آدما برامون ناشناخته باشن

هم ما برای دیگران

چون وقتی زیاد ازمون میدونن، یا ما زیاد ازشون میدونیم

یه‌دفعه در کنار جنبه های روشن که اول میدیدم و باعث ارتباط میشد

جنبه های تاریک بعدش میبینم و یواش یواش میگیم این همچینم خوب نیستا

البته این احتمالم هست که من دارم زیاد بزرگش میکنم و در اصل باید اینو بدونیم که آدما هم سفیدن هم سیاه

حرص خوردن از دست ملیکا

نمیدونم واقعا اسمش تلقین ،سیستم بدنی ام. سیستم طبیعت یا همه اش ولی به هر حال صبح ها پر از فعالیت و ادامه ام البته تا وقتی که خورشید خانم بالاسرمون در حال چایی خوردن اما بعد اومدن جناب ماه انگار مثل یه رفیق ناباب منو از همه چی میندازه

دارم تقصیر میندازم گردن یکی دیگه مگه نه!

الان باید به خودم بگم افرین ملیکا نه تنها تنبلی میکنی بلکه اشتباهتم گردن نمیگیری

برای شماهم پیش اومده نه

اینکه یه وقتایی دلتون میخواد بابت یه سری کار یکی محکم بزنین تو سر خودتون؟

الگو جدید زندگی

انگار داره سعی میکنه

جای ‌خالیشو‌پر کنه

مسیولیت هاشو به دیگران میسپاره تا انجام بدن،گاه و بیگاه حرفی که میشه بدون دلیل بدون منطق بحثشو میندازه وسط

یکیم انکار میکنه سعی میکنه پس بزنه خاطرات،به یاد نیاره چی بود و چی شد، دلش میخواد هرکسی که بادآوری میکنه رو کتک بزنه که چرا یادد آوری کردین

یکم تا قبل بزرگترین مشکلش بود الان شده بزرگترین حسرت و مهمترین فردش

هرکسی یه الگویی دنبال میکنه دیگه

هنرمندان

نمیدونم تلقین

یا واقعیه

یا‌شایدم اثر توجه زیاده

اما وقتی درگیر یه غمی انگار غم های دیگه پشت سر هم میان،یه طوری که همو هل میدن که بیان داخل

شاد بودن، در هنگام غم واقعا هنر میخواد

اینکه‌بخندی به غم هات کار آدما موفق و جذاب و خفن و باهوشه

طایفه رو اعصاب

اعصابم از دستش خوردهه

خیلی خورده

راست‌میگن

دور دور کسایی که زبون داشته باشن، پورو باشن،برون گرا باشن

که‌اگه‌تو این دستع نباشی،تنها میمونی،شبیه دراکولا میمونی و و و

رو اعصابمهه مشکل از خودش منتقل میشه به بچهاش به خواهرش وای وای

الان که دارم براتون مینویسم دلم میخواد تو صورتش داد بزنم

دست از سرم بردار،دست از ایراد گرفتن از من بردار،خوب برو خوب کار نکن کی بهت گفته از شیش صبح بیدار باشی کی گفته انجام بدی

اصلا واقعا اجرش میرسه؟ تویی که با منت کار میکنی ثوابی برات مینویسن

کاش از اینا دور شم

کاش ارتباطم با اینا کمرنگ بشه

خدایا گیر افتادم

از هر طرف سعی میکنم درستش کنم باز یه جا دیگه نشتیش میزنه بیرون

خسته ام کردن، از اینکه سعی میکنم باهاشون سازش کنم اما هی روم خط میندازن خسته شدم

از این حجم از درک نشدن ها خسته شدم

واقعا همچین آدمایی مریضت میکنن داغونت میکنم

واقعا برای سالم بودن نیاز داری اجتماعت هم سالم باشه

بازیگری

بازیگری واقعا کار سختیهه

یا شایدم استعداد حتما میخواد

اما به هرحال

چه سخت باشه چه من استعدادشو نداشته باشم مهم نیست

چون دلم نمیخواد عقب بکشم

به نظرم تجربه جذابی میتونه باشه

که بهتر ازش استفاده کنم

مثل اون فرصت هایی که میگن از دست ندین

یه وقتایی دلت هوا گریه. داره

و‌یه چیز طبیعیه چون همونطور که خنده میاد گریه ام میاد و خوبیش میتونم بگم اینه که هیچ کدومشون موندگار نیستن

درسته‌آدما متفاوتن، عالی نیستن، اشتباه میکنن اما همیشه دلم میخواست

دنیا یه طور دیگه ای بود شکلاتی و شیرین بود

رنگی بود مثل رنگین کمان که رنگ مشکی نداره

حالم یه دفعه ای با یه برخوردایی سرد مثل حال بچه ای شده که تو سرما بدون لباس گرم گیر کرده

به عنوان یه دختر الان دلم میخواد یه نفر که حس دلگرمی بهم میده حس امنیت میده

بغلم کنه،سفت

و بهم بگه هیسششش هیششش و من فقط گریه کنم

روز یکشنبه

نسیم خنک

صبح‌زود

صدای جانوران توی شهر

حلیم داغ چهل هشتم

آماده بودن کامل برای رفتن سر کار

ترکیب روز یکشنبه است

آدمایی جذاب

و سلام بعد یه مدت نسبتا طولانی

امروز یا امشب دلم میخواد درباره آدما جذاب حرف بزنم

اونایی که وقتی یکی اشتباه میکنه به جایی تو سری زدن میگن فدای سرت

یا وقتی میبینتت از خوبیات میگن،از دلمون تنگ‌شده برات کلا تو دیدارشون بهتون حس خوب بودن

اونایی که خوش پوشن،به آدمایی اطرافشون اهمیت میدن، به خودشون اهمیت میدن

برا خودشون برنامه دارن هدف دارن،مثل کوه قوی ان و تو سختی ها قابل انعطافن

و اوف چه قدر نوشتن درباره شون میتونه جذاب باشه

چه برسه به اینکه ببینیشون😍

خوش عکس ها😤😬😬

به من بگین من تنها کسی نیستم که از صد تا عکسم از نود تاس خوشم نمیاد

اون ده تاهم با هزار چک و‌چونه قبول میکنم

دلیلش چی میتونه باشه؟ دوربین ها؟عکاس؟ اعتماد به نفس؟ ژست

یا شایدم همش

اما به هر حال هر دلیلی باشه واقعا حرص در اره و واقعا به اونایی که به اصطلاح خوش عکسن حسودیم میشه

بیخیال شو

میخواستم از یه چیز دیگه‌بنویسم اما با خوندن نوشته های یه نفر

میخوام درباره اون بگم

کسی که نمیدونم سختی هایی زندگی ،قوانین و رفتار سخت من

هر دلیلی باعث شده اون مرد جنگجویی که دوست دارم برام تلاش کنه نباشه

نمیشه‌دیگه هی میگن زندگی باید ساخت باید تعمیر کرد اما نمیشه دیگه

همیشه که قرار نیست بسازی و تعمیر کنی

یه وقتایی باید بگی نمیشه ،درست در نمیاد ،بیخیال شو

دلتنگی و ترس

دیدین بعد یه اتفاقاتی یه رفتار یه باور یه ترس جدید تجربه میکنین

بعد فوت بابام نگم همیشه اما یه وقتایی این فکرا میاد تو ذهنم

اینکه مثلا توی یه حال خوبم پیش عزیزام یهو بگم ایناهم میرن دیگه

خدا ایناهم ازمون میگیره مادر بزرگم، مامانم، حتی گربه مون

و یهو بعد فکر کردن بهش ته دلم خالی میشه، یهو تو قلبم طوفان به پا میشه یه طوفان از جنس ترس که زندگی با از دست دادن چیزایی که داریم چه قدر میتونه دلهره آور باشه

کاش خدا چیزایی که بهمون داده رو پس نمیگرفت

سه ماه ،فقط سه ماه از رفتن اولین مرد زندگیم گذشته و حس میکنم حجم دلتنگی ام اندازه بیست ساله،فقط سه ماه

نمیدونم نمیدونم نمیدونم

اعصابم از دست پسری که باهاش دوست بودم خورده

نمیدونم شاید من پر توقع بودم ، شاید من انتظارم بالاست

اما بازم نمیتونم کوتاه بیام ،فکر میکنم حق دارم،

اصلا حق دارم نمیدونم چیه دیگه

مردی که وقتی میگی میخوام برم نگه ات نمیداره و رفتنت نگاه میکنه

به نظرم این آدم هر لحظه میتونه بیخیالت بشه و دستت رها کنه

سه دلیل

چرا راه دوری میرم ،انگار حرفایی آدما، مشکلات زندگی. ، هرچیزی باعث میشه یادم بره که همین چیزایی که الان دارم یه سری هاشپ میخواستم شاید به شکل بزرگ تر اما بازم همین مدلی بود انگار خدا گفته خواسته شو برآورده کن اما نه انقدر که ذوق مرگ بشه نه انقدر که ناامید بشه

یا شایدمم به قول اونایی که میگن از خدا بزرگ بخواین خدا از خزانه اش کم نمیاد ،من قوی با شدت دعا نکردم و نخواستم که نصف نیمه قسمتم شده

یا یاااا قراره بعدا بهش برسم و دلایلی در پس این نصفه نیمه برآورده شدن هست؟!