دختربد

به قول دکتر شکوری

اون باری که خانواده به رو دوش بچه ها میزارن خیلی سنگین و اذیتشون میکنه

میدونین فکر میکنم اونایی که حرف هیچ کس ،نظر هیچ کس حتی والدین حتی عشق حتی دوست حتی عزیز ترین فردشون براشون مهم نیست یک هیچ جلو ترن

به نظر من حتی ده هیچ

اخه وقتی به نظر دیگران،به خواثته دیگران،به حرف دیگران توجه میکنی،از خودت دور میشی از چیزی که خودت دوست داری دور میشی

تازه نه تنها از علایق خودت دور میشی که متاسفانه واسه اکثرمون اینه که نمیتونیم خواسته اون نفری که به حرفش گوش دادیم به نحو احسنت انجام بدیم

و تو باتلاق افسردگی و عزت نفس پایین سقوط میکنیم

شمارو نمیدونم

اما من نیاز دارم هرروز به خودم بگم

ملیکا بیخیال حرف و خواسته دیگران

بیخیال اینکه کاری کنی بهت افتخار کنن

تحسینت کنن

بیخیال اینه دختر خوب و درستکار و فهمیده ای باشی

کاری که خودت دوست داری انجام بده

حتی اگه این کار باعث میشه تو دختر خودخواه و بدی به نظر میایی

کی دلش برای پاییز تنگ شده بود؟

الان که داریم یواش یواش بهش نزدیک میشیم

الان که دارم به خیابون نگاه میکنم

میبینم چه قدر حال هوای نزدیک پاییز دلگیره

شاید پاییز و حال خوبش برای عاشقاست چون میگن پاییز برای عاشقاست

خوب حکایت مایی که انگار عاشق نیستیم یا دلتنگ عشقیم چیه؟

وقتی حال دلتون گرفته است چی کار میکنین؟

یا اصلا چی باعث میشه حال دلتون گرفته باشه؟

کمتر از یه هفته دیگه تولدمه

ناراحت نیستم اما خوشحالم نیستم

چون وقتی به دست اورد های یه دختر ۲۵ ساله فکر میکنم که داره ۲۶ سالش میشه میفهمم

عشقی که هر کسی تو زندگی بهش نیاز داره من ندارم البته با پسری صحبت میکنم که شاید خودش وقتی ازش بپرسم تکذیب کنه اما رفتار و برخوردش نشون میده همچینم تولد من براش روز خاصی نیست و خوب دلگرم کننده نیست میدونین دیگه؟

و دوستایی که از بچگی باهاشون دوست بودم دختر خاله ای که بهترین دوست خودم میدونستم

الان میدونم اونا دوست های خوبی برای دوران پیری ام نیستم

یعنی الان میدونم حال هوام باهاش نمیخونه

نمیگم اونا مقصرنا نه

شاید منم کارایی کردم که اوناهم همین حال هوا متقابلا دارن

اما من میدونم حرفایی که اون شب تو بلوار فاطمه بهم زد مثل یه سیلی تو صورتم خورده

یه سیلی که هنوزم میسوزه

وقتی ادما یه کاری میکنن که ناراحت میشم

میدونین اون لحظه بیشتر از همه به این فکر میکنم یعنی منم همچین کارا و حرفا دارم که همین تاثیر که دیگزان روم میزارن من روی اونا بزارم؟

یعنی منم باعث این حجم از ناراحتی تو دیگران میشم؟وای اگه جوابش اره باشه

وای

میدونین اینکه میگن حرف زدن همه چیو درست میکنه یه چرته یه حرف مضخرفه

من امتحان کردم

نشده

انگار حرف نیست که درستش میکنه

درک کردن متقابله

و متاسفانه نه ادمایی اطرافم منو درک میکنن نه من اونارو

و سوال اینه

چرا نزدیک تولدم باید به این چیزا فکر کنم😑😑

💚

چند روز پیش مریض شده بودم یعنی تا همین دیروز علائمشو داشتم

اما امروز خوبم

کل این چند روزم اتفاق های ناراحت کننده زیادی به ذهنم اومد ولی از همه بیشتر دلم سوخت

قبلانا یه دوست صمیمی به اسم فاطی داشتم که الان اصلا باهاش احساس صمیمیت نمیکنم نمیدونم بعدا چه طوری میشیم ولی الان صمیمب نیستم باهاش ،میگفت هیچ وقت دلت برا کسب نسوزه چون اینطوری سرت میاد براش دعای خیر کن

اما به هر حال،دلم برای بچهای یتیم و بی سرپرستی که مادر پدر ندارن میسوزه.چند سال پیش بود کمتر از سه سال پیش،تو یه موسسه بهزیستی کار میکردم که یادمه بچه هارو تو یه اتاق نگه میداشتن دور از بچه دیگه و کارکنان برای اینکه مریض نشن مگر وقتی نیاز میشد نزدیکشون نمیشدن

وقتی فکرشو میکنم حتی الان دلم میخواد برای این حجم از بیگناهی و ظلمی که دنیا همین اول کار بهشون کرده گریه کنم

دلم براشون تنگ شده،

میدونین تو هر چی خوب نباشم

میدونستم تو محبت کردن برای این بچها میتونم خوب باشم

میدونستم میتونم حتی اندازه یه نخود اون محبت و بغلی که دوست دارن و بهشون بدم

اما نزاشتن

راستش بعد کار کردن اونجا تصمیم گرفتم برای ارشد بخونم و دوباره برگردم اونجا بتونم کار نیمه تمومم ،تموم کنم

اما باید بگم ارشد روانشناسی خوندن برام سخت تر از اون چیزی بود که فکر میکردم البته یکممم بگی نگی وسطش زیر ابی رفتما اما خوب توقع قبول نشدم نداشتم

اونم با هزینه سیصد تومن پول مشاور بداخلاقی که اصلا نمیتونستم باهاش حرف بزنم

اما اینو میدونم که حتی اگه شصد سالم بشه من این کارو میکنم

نمیدونم تلقین یا واقعیت اما یه چیزی تو وجودم بهم میگه که من باید این مسیر تا اخرش برم حتی اگه یه نفس به زندگیم مونده باشه

برام دعا کنین💚

دیشب مریض شده بودم

تب و لرز و استخون درد وهمون مریضی که حداقل همه یه بار گرفتن

و از دیشب تا حالا به چیزایی مختلفی فکر کردم

بیشتر از همه به تنهایی

به تنهاوبودن

ما آدما خیلی تنهاییما

هیچکی‌اونقدر که لایقشیم دوستمون نداره

هیچکی انقدر که تب میکنیم برامون تب نمیکنه

و این خیلی درد ناکه

یکی از چیزهایی که تو درس روانشناسی خوندم

یه اختلال به اسم دوری گزین

یعنی کسی که از آدما دوری میکنه

حس میکنمم

منم گاهی وقتا این اختلال میگیرم

البته گاهی وقتا

توی یه سری از فیلما یه دختر و پدری هستن

که پدر خیلی فهمیده است

من فیلمی که دیشب دیدم دوران عاشقی

یه پدری که دختره میتونه راحت حرفاشو بزنه پدرهم خوب میفهمتش

نمیخوام بگم بابای من بده ها اصلا

اما از این مدل های شاعرانه تو فیلم نیست

و میدونین میخوام بگم گیر کردم و به یه همچین شخصی احتیاج دارم

یکی که بهم بگه احساسم چه طوریه

من با پسری دوستم که به حرف خودش دوستم داره

اما مگه مردا تو عمل نشون نمیدن عشقشونو؟چرا پسری که منو دوست داره

منو درک نمیکنه

چرا حرفامو نمیفهمه

چرا به جای اینکه برام بجنگه ازم دور شده

چرا به جای اینکه آشیونه بسازه داره خرابش میکنه

من دارم الکی به خودم تلقین میکنم یا واقعا حسم درسته که میگه اون انقدری که حرفشو میزنه دوستم نداره؟

میدونین مشکل بدتر چیه؟

نه تنها به احساسات اون مطمن نیستم

به عشق و دوست داشتن خودمم شک دارم

نمیدونم عاشقشم دوستش دارم یا نه فقط یه دوستی احساس دوستی معمولیه؟

نمیدونم

میدونین با توجه به حرفایی که از عشق شنیدم

عقل و استدلالم میگه عاشقش نیستم

اما همین جمله یه مشکل بزرگتر داره

اینکه چه طور وقتی اون حرفشو میزنه راجبش بگم

چه طور به پسری که میگه دوست داره

بگی به حست ممطمن نیستی

اونو ناراحت میکنه

و من میدونم نمیخوام ناراحتش کنم

یعنی از زیر بارش در برم؟

میتونم حرفو عوض کنم

طوری که اون نفهمه خودمو زدم به کوچه علی چپ؟

ولی همیشه میفهمه

وقتی سوزنش گیر میکنه

دیگه گیر میکنه

چی کار کنم؟

نمیدونم

هر چی به دوران قدیم میری

تو ایران برای دخترا اوضاع یه طوری بود که دایره ارتباطشون با مردا زیاد نبود

چون سریع حرف براشون در میومد وواویلا میشد

به خصوص اگه دختری برادرم داشت که هیچی

من یه داداش دارم

و اون زمان و اخلاق یه پسر جوان یه طوری بود که به اصطلاح خیلی غیرتی میشدن و خدا نکنه میفهمیدن با پسری حرف میزنه چه ها کع نمیشد جنگ جهانی راه میفتاد

از این فلسفه این جریانات و فرهنگ های بدی که داشت بگذریم

میخوام راجب پسری بگم که چند سال تو رویاهام بوده

اما تو واقعیت نه

میدونین فکر میکنم دلیل اینکه اونو وارد رویاهام کردم

شخصیت مردونه و جذابی بود که اولین بار توش حس کردم

و بعدش هیچ چیز دیگه ای از شخصیتش نفهمیدم

اما تو رویاهام شخصیت خیالیشو ساختم

و الان یه مشکلی هست

به قول دکتر شکوری

باید به خودم بعد این همه سال بگم

یه جایی باید از این رویاها دست کشید و به خودت بگی اون دوستم نداشت

و میدونین وقتی اینو زمزمه میکنم ناخودگاه میخوام گریه کنم اما زندگیه دیگه

کار های عجیبی با آدم میکنه

نمیدونم کی مقصره؟

من و روحیات ترسو بودن و حصار هایی که دورم کشیدم ؟

مادر پدرم که قدیمی ان و به رسم قدیم، ابراز عشق و بلد نمیتونن نشون بدن؟

پسری که عشق صادقانه بهم نداره یا شایدم مثل من تو این چرخه ی مشکل دار، عشق و یاد نگرفته؟

یا فرهنگ و جامعه که زیر سایه حجب و حیا و نجابت مارو از بیان احساسات به جنس مخالف اونم از نوع نامحرم بازداشته؟

یا سرنوشت؟

بچه که بودم.یادمه وقتی با کسی دعوام میشد

تلاش میکردم یه تیم تشکیل بدم، طرفدار خودم و ضد دشمنم

اولش خوب بود

اولش دقیقا همون چیزی بود که میخواستم ،که نقشه شو چیدم اما هیچکی تا اخر بهم وفادار نمیموند

میدونین بحث بد ذاتی و بدجنسی نیست

فقط دلم میخواست کسایی باشن که باورم کنن که دلمو گرم کنن

چون وقتی کسی باهام دشمن میشد ته وجودم از این دشمنی میترسیدم و دلم میخواست با یه دوستی خنثی اش کنم

اما

هنوزم اولش خوب پیش میره اما هیچکی وفادار نمیمونه

از عشق و دوست داشتن

یه دختری مثل من

فقط تو رمان ها خونده و تو فیلما دیده

و میدونین

اتفاقاتی که برام میفته شبیه هیچ کدوم اینا نیست

حالا از کجا بفهمم عشق و دوست داشتن واقعی چیه؟

از کجا بفهمم

من وابسته ام یا دلبسته؟

ناراحتم میکنه

و خیلی راحت از کنار ناراحتیم میگذره

یعنی مردا اینطورین؟

میگه دوستم داره

اما دلمو میشکونه

دوست داشتن مردا اینطوریه؟

خواسته ها و آرزو ها و نیاز هامون یه وقتایی اصلا بد به نظر نمیان اما بر آورده نمیشن و میگن یه حکمتی توشه

حالا معلوم نیست دارن با این حکمت ما رو گول میزنن

یا واقعا حکمتی توشه

امروز برای خودم عود روشن کردم

به یه موسیقی ارامش بخش گوش دادم

یه ماسک خنک با عصاره طلا که صورتم مثل خورشید بدرخشه گذاشتم😁

پاهامم همین الان تو مخلوطی از اب و یه سری مواد گیاهیی داره سیر میکنه

اما همه اینا یه طرف اون قسمتی که چشمامو میبندم به رویاهام فکر میکنم به اینکه آرزوهام بر اورده شده

به اینکه الان من اونجام فکر میکردم

و وقتی چشمامو باز کردم یه سوال از خدا دارم

خدایا.ما که هوش ذکاوت تورو نداشتیم اما یکم زیادی بهمون سخت نگرفتی؟

روز

شب رو بیشتر دوست دارین یا روز رو؟

طبق حرفایی که قبلا شنیدم و نظر سنجی های که کردم میتونم حدس بزنم اکثرا شب و انتخاب میکنین به خاطر آرامشش ،سکوتش و....

اما من طرفدار روز ام

وقتی خورشید طلوع میکنه

میپرسین چرا؟

چون خیلی آرزو های نرسیده ،خیلی خواسته های هنوز برآورده نشده،

خیلی چیزا هست که میخوام داشته باشم و ندارمش و شب که میشه باید بری بخوابی و از کار و تلاش برای رسیدن بهش دست برداری اما روز که میشه میتونی دوباره برای اون چیزایی که هنوز به دستش نیاوردی تلاش کنی ، ممکنه اون روز به چیزی که میخوای نرسی اماتلاش کردن بهتر از خوابیدن نیست؟حس رسیدن بهشو تقویت نمیکنه؟

البته این برای اون وقتایی صدق میکنه که راهی وجود داره

نه اون چیزایی به بن بست رسیده

روز شبتون به کام❤😍

یکی از رو مخ ترین درگیری فکریا میدونین چه وقتیه؟

اون موقع که بعد دعوا

تازه یادت میفته چیا میتونستی بگی و اون موقع به ذهنت نرسیده

اونم وقتی دست اشتی و صلح دادی و

دیگه نمیتونی راجبش دوباره دعوا کنی

نمیتونی به طرف مقابل بگی

و بدتر از اون چون دختری با حافظه قوی تو این مواقع هستی، یادتم نمیره (:

حرف

میگفتن راجب مشکلاتتون با دیگران حرف بزنین

یعنی وقتی با یکی مشکل پیدا میکنین به جای قهر به جای کناره گیری و.. راجبش حرف بزنین

من حرف زدم!

اما حالم بهتر نشده(:

مشکلمم حل نشده(:

فقط فهمیدم چه قدر آدمای اطرافم ازم دورن

چه قدر من از اونا دورم