ممنونم
خدایا
به خاطر رنگ های سبز و زرد و صورتی ازت ممنونم
به خاطر بوی نان ازت ممنونم
به خاطر وجود لبخند ازت ممنونم
به خاطر آفریدن گربه های پشمالو ازت ممنونم
به خاطر آفریدن مادر و پدر ازت ممنونم
به خاطر آفریدن برادرهم ازت ممنونم
خدایا
به خاطر رنگ های سبز و زرد و صورتی ازت ممنونم
به خاطر بوی نان ازت ممنونم
به خاطر وجود لبخند ازت ممنونم
به خاطر آفریدن گربه های پشمالو ازت ممنونم
به خاطر آفریدن مادر و پدر ازت ممنونم
به خاطر آفریدن برادرهم ازت ممنونم
اول از همه یه چیزی بگم؟ چرا اکثرا کامنت هارو خصوصی برام مینویسین؟ حالا اگه حرفی بود که زدنش تو جمع بد بود یه چیزی اما حرفایی که اصلا گفتنش اشکالی نداره رو چرا خصوصی میگین بهم🤨
میخوام امروز چند تا خبرو خلاصه بهتون بگم مثل بچع کوچولویی که از مدرسه میاد و واسه مامانش اتفاقات روزو تعریف میکنه:؛
اول از همه اهل خونه برام یه گوشی نو خریدن که تو مدت زمان کوتاهیی قراره به دستم برسه 😁
دوم دیگه کلاس خیاطی نمیرم اصلا نمیدونم قبلا بهتون گفته بودم یا نه اما دیگهنمیرم😤اگه بخوام دلایلشو بگم زیادن تازه غیبتم میشه و تازه میخوام محترمانه و هوشمندانه جواب بدم
برا همین فقط یه دلیل میارم😊چون به اندازه کافی از کلاس استفاده کردم و بقیه اش دست خودمو میبوسه
سوم یه اگهی کار تو گل فروشی دیدم اگه گل فروشی رویایی باشه و بوی گل کل فضا گرفته باشه با پا قبول میکنم اما با توجه به سر کار هایی که قبلا رفتم نسبت به کار کردن خیلی دلهره و دلشوره دارم تنها راه چاره ام اینه خوش برخورد باشم و نیمه پر لیوان ببینم اما با اخلاقایی که من دیدم و شخصیتی که من دارم اوفففف
کار کردن بیرون و سر کله زدن با آدما و اینکه همزمان بتونم از خودم و قلبم مراقبت کنم خیلیی سختههه خیلیی
دوست نداشتم اینو بگم اما میخوام یکم خود افشا سازی کنم
کوچیک تر که بودم خودمو توی یه خونه و وظیفه مادرانه تصور میکردم فقط همین فکز نمیکردم یه روزی بخوام دنبال سختی هایی بیرون باشم به دنبال جنگیدن بیرون
تو تصوراتم واقعا فکر میکردم مردا سپر دفاعی ان
این کارو انجام میدن
اما الان
میدونم اینا مال برنامه کودکا بوده
نه که بگم این جنگیدن بیرونی بده ها نه این حس قوی بودنی که به دنیالش میاد این پوست کلفتی خوبه
اما نمیدونم اینکه اون رویاهای ملس واقعی ای نیستن یکم ناامید کننده است
به هر حال برای خودم و برای شما قوی بودن آرزو میکنم
امید وارم از سختی های پیش رومون قوی تر بمونیم قوی تر بشیم
و از این قوی بودن لذت ببریم
همگی موفق باشین👏🏽😘😍🦋
چند نفر اینجان که فیلم و سریال زیاد میبینن و طرفداراششن
یا طرفدار رمان عاشقانه؟
خون دانشمندیم و فعال کردم و میدونین به چه نتیجه ای رسیدم؟
اونایی که زیاد فیلم و سریال میبیین یا رمان زیاد میخونن
به نظرم
یا دارن از یه واقعیت تو دنیایی واقعی فرار میکنن
یا دارن دنبال رویاها و خواسته هایی که بر اورده نشده توی این رمان و فیلما میگردن
موافق نیستین؟
یه هفته ای از فوت عمو گذشته،
یه امامی یادمه وقتی فوت شده بود گفته بود مرگ مثل عسل شیرینه اما به نظرم شاید اونی که رفته تو بهشت یا پیش بقیه عزیزاشه براش شیرینه
اما برای اونایی که نیستن شیرین نیست
بیشتر حس دلتنگی داره،
پریشب وقتی با دختر خاله هاو دختر دایی ام دورهم بودیم یاد بزرگایی که نیستن و کردیم و دلم برای اون روزا تنگ شد
برای مادر بزرگی که به فاطمه و کوثر بگه ملیکارو اذیت نکنین اون دو جانبه (هم از طرف پدر و هم مادر نسبت داشتن)فامیله
کاش بود
فکر میکنم مشکل این نیست که من دلم نمیخواد راه درست برم یا تصمیم درست بگیرم
مشکل اینجاست اصلا نمیدونم اون تصمیم و راه درست و اون کاری که حتما باید انجام بدم تا خوشبخت باشم چیه
دلم اون آقاهه تو فیلما میخواد که شخصیت اصلی فیلمه میره پیششو و اون انقدر پخته و فهمیده است که کمک میکنه به شخصیت اصلی که راهشو پیدا کنه
دلم از اینا تو زندگی میخواد.
چون نمیدونم درست واقعی چیه ،دلم میخواد راه درست برم اما بلدش نیستم
مثلا همه ما دنبال عشقیم و دنبال محبت و یکی که همراهمون باشه درسته؟
منم این مسیر رفتم اما وسطاش متوقف شدم با خودم فکر میکنم درسته؟نمیدونم اصلا این طرز فکرم درسته یا نه اما هممون دنبال نتیجه خوبیم مگه نه؟یه جورایی نگرانم
نگران که نگم بیشتر دلم نمیخوادتصمیم اشتباه بگیرم
دلم نمیخواد مثل آدمی که افسوس کار هاو تصمیم گذشته شون میخورن
افسوس بخورم
میخوام پیر که شدم به خودم بگم بازم همین مسیرو میرم
دلم میخواد اینو تو پیری به خودم بگم
بگم هزار بارم به زندگی برگردم همین مسیرو میرم
من اینو میخوام
نه افسوس و پشیمونی رو
اولین مردی بود از نزدیک ها و آشناهام که دیدم اهل کتابه و یه بار وقتی بدون اطلاع قبلی رفتم خونشون دیدم داره کتاب حافظ میخونه و راستش یه مرد مسن کتابخون به نظرم جذابه
اصلا آدمای سن بالایی که اهل کتابن از نظرم محترمن
وقتی راجبش صحبت میکنن میگن وقتی مریض بود شرمنده این بود که باری شده رو شونه های زن و بچه اش
هیچ وقت عصبانیتشو ندیدم بر خلاف ویژگی اکثر مردا
آروم و ساکت بود خیلی آروم
اون مرد
چند روز پیش رفت پیش فرشته ها
🖤
خوب مثل اینکه خداهم فهمیده من عاشق رنگ سبزم الان میشه گفت نصف پاییز رفته و هنوز حیاطمون سبزه
هرچند برگا نارنجی و زردم قشنگن و خش خش روشون خوبه به شرط اینکه بابام هر روز صبح حس خانوم خونه بودن نگیره و جارو نکنه هر چند طی یه صحبت جدی گفتم بزار برگا باشن ها اما نمیدونم حرفمو چه طوری گفتم که بابام برداشت کرده دخترم خودش میخواد جارو کنه من دیگه جارو نمیکنم. به خاطر همین یاد آوری کرده من جارو نکردم یادت نره جارو کنی🤨😑😳😐
یه چیز دیگه نمیدونم گفتم یا نه ولی میشه گفت بالا شیش هفت ساله که با یه پسر در ارتباط بودم و بعد هزار و یک سبک سنگین کردن به این نتیجه رسیدم که نوچ رابطه منو اون پیش نمیره .من خودم که میگم اون منو انقدر نمیخواد اخه میدونین مگه نمیگن اگه مردا یکی بخوان تو عمل نشون میدن یا هر کاری واسه داشتنش میکنن
چرا من با وجود اینکه خودش قبول نداره رفتارا و کاراشو که میزارم زیر ذربین میبینم برای اون مهمه ااما ،اما نه مثل کسی که بخواد خانوم خونه اش باشه یا به دستش بیاره مگه نه؟
آدم ها عادت کردن به دیدن فقط نقص ها
به دیدن بدی ها
به توجه کردن به تیرگی ها
اینکه به چشمایی همه عینک بد بینی و و عیب و ایراده واقعا دلگیر کننده است
چه قدر لذت بخشه کنار آدم های باشی که خوبی هاتو میببینن نه بدی هاتو.
دقت که کردم میبینم اکثر عشق هایی که جدا نشدنیه به خاطر همینه
به خاطر افتخار کردن ،به خاطر اینکه معشوقه ات زیبایی هاتوومیبینه و تحسین میکنه
نه بدی هاتو.
تازه از همه مهم تر اینه که این عینک بد بینی و تیره
مسریه
از والد به فرزند
از کسایی که بهمون میگفتن میچرخه و میچرخه و همه رو مبتلا میکنه.
شجاعت و دل جرات چیه؟
اینکه بتونی توی جمع از نقص هات و ایرادات بگی بدون اینکه بترسی از اینکه قضاوت بشی اسمش شجاعت هست؟
قبلنا درسته از اینکه ازم تعریف کنن خجالت زده میشدم اما دوست داشتم
اما وقتی ازم بد میگفتن
نوچ .دوست نداشتم
الان که بهش فکر میکنم ،الان وقتی آدمایی مثل نوشین یکی از فامیلامون که بدون لرزش تو حرفاش میگه من ایراد دارم
کیف میکنم
و میدونین؟
الان که وقتی یکی بهم بگه ملیکا تو احساسی یا ملیکا زود رنجی میگم اره
حس سبکی دارم حس اینکه آره من اینطوری هستم
نمیدونم چرا
اما آرومم، اما انگار تا قبل قبول کردنش زیر یه فشار بودم زیر یه پرس اما الان انگار از اون دستگاه فشار دارم میام بیرون
اینکه عیب و ایرادامو به جای انکار دارم قبولش میکنم و حتی بیانش میکنم یه مخلوطی از شجاعت و آرامش بهم منتقل کرده.
البته تازه این بسم الله اشه خدا به داد مراحل بعدم برسه😂
همین.
دوست دارم به خودم حق بدم
تو خیلی از شرایط ، هر چه قدر عقلانی درست در نیاد اما من به خودم حق میدم
اصلا بزار روانشناسی بگه شاید من انتظارم بالاست زودرنجم اصلا هر چی
فقط وجودم
به تیکه ای که اسمش قلبه
بهم میگه تو درست فکر میکنی اونا نمیفهمن
اصلا میخوام لج کنم
اخرش چی میشه؟اصلا بزار هر چی میخواد بشه
الان نزدیک یک ماه که ساعتمو دوبار کوک میکنم ساعت شیش و ساعت هفت به مدد اینکه توی این روزایی پاییز کوتاه و شبا بلند
بیشتر و بهتر بتونم به برنامه ریزی هام عمل کنم
امااااا
😞دل کندن از رخت خواب اونم تو هوایی پاییزی
اونم از تخت دو نفری که همش برای خودته میتونی راحت توش قل بخوری
قبول کنین سخته
😭😭اما باید زودبلند شم
فکر کنم به جا گربه باید یه خروس بخرم
صبح ها از خواب بیدارم کنه😭
یه دونه ماهی از شب عید تاالان دارم که زنده مونده
اسمی براش نزاشتم اما این که هر بار نگاهش میکنم
میببینم داره تو تنگ اش شنا میکنه دلگرم کننده است.
چه قدر یه وقتایی زندگی کردن مهم میشه
مثل وقتی که مریضی لاعلاجی میگیری میفهمی چه قدر زندگی کردن مهم بوده و سالم بودن مهم بوده و تو خبر نداشتی
یا وقتی که حالت خوبه ،یه احساس .،تو کتاب هنر خوب زندگی کردن یه جایش میگه به احساس زیاد بها نده اونا میان و میرن
اما یه وقتایی دقت کردین
یه حال خوبی کل وجودتون میگیری یه لذت عجیبی که دوست دارین هیچ وقت تموم نشه؟
دقیقا همون موقع ها زندگی کردن مهم میشه
یا وقتی که یه دلیلی واسه زندگی داری یه چیزی که نمیخوای با مردن از دستش بدی ،از اینکه از دستش بدی میترسی
اون موقع هم زندگی کردن مهم میشه
چه قدر تو زندگیتون صادق هستین؟
به قسمتی تو کتاب هنر خوب زندگی کردن هست که میگه
اینکه دوستاتون از شما میخوان کمی روراست تر باشین انجام ندین
فقط سگ ها هستن که انقدر رو راستن.
اگهتا حداقل پارسال بهم میگفتن رو راست انقدر نباش
میگفتم زندگی تو رو راست بودن .،تظاهر کردن برای آدمایی دوروست
اما الان این فکرو نمیکنم میدونین چرا؟
من به قول دوستان!دختر احساساتی و زودرنجی ام
قبلنا ناراحت که میشدم یا با قهر کردن یا با حالت صورتم هر چیزی
نشون میدادم ناراحتم
و همه اینو میفهمیدن،اما نتیجه اش چی شد؟ مدت زیادی گریه کردن برام موند، مدت زیادی فکر کردن تو خلوتم ،
وقتی برای اخرین بار تلاش کردم رو راستی ادامه بدم و تظاهر نکنم، بهم گفتن ملیکا تو از هر برخوردی ناراحت میشی و خیلی چیزای دیگه، نمیگم برخوردام خوب بود یا اونا مقصرن
فقط میگم اگه عصبانی بودم اگه ناراحت بودم همه چیم واقعی بود میتونستین اگه دوستم دارین اگه من واستون خیلی مهمم بودم یه قدم برای خوشحال کردن ملیکایی که شبیه انگیری برته همون جوجه قرمزه عصبانی تو بازی ها بردارین ،اما بیشتر طردم کردن،بیشتر نشون دادن ما ازت ملیکا بچه یکدست یک رو نمیخوایم یه خانوم بزرگسال میخوایم یه خانوم که سنجیده برخورد کنه ،بزرگونه برخورد کنه
نمیدونم چه قدر درسته یا چی
فقط الان میدونم دیگه وقتی ناراحتم یا وقتی از چیزی خوشم میاد نباید جلو روتون بروز بدم
نباید اخم هام تووهم بکشم یا یه قدم عقب برم
چون ملیکا خانوم جلو روتون واستاده
نه ملیکا کوچولو
آدم ها موجودات عجیبین،
هممون عجیبیم
یادمه قبلنا که تو تلگرام چت میکردم
اولین پسری که ازش خوشم اومده بود
با اینکه نمیدیدمش
میتونستم علامت سوال تو سرش از شخصیت من و حرفای من حس کنم.
اما این عجیبی خوبه یا بد؟
کم پیش میاد به نظرم این عجیب بودن به فال نیک بگیریم
اکثرا یعنی نظر شخصی منه که وقتی عجیب بودن یه نفر به نظرم خوبه که انگار عاشقش شده باشیم
اون وقت عجیب بودنش قشنگ میدونیم.
یه چیز دیگه
میدونستین میون حیون ها و جانورا
پروانه از همه بهتره
یعنی حس میکنم اگه میتونستم اسممو از ملیکا به پروانه تغییر میدادم
شاید اسم دخترمو پروانه گذاشتم(حالا نه که شوهر کردم الان به فکر بچه امم😐😞😂)
اما به نظرم
زندگی ام داره شبیه پروانه میشه
پس بهم میاد پروانه
اشناهایی که ۲۵ سال منو میشناسن دیگه نمیتونن بگن پروانه چون به ملیکا عادت کردن
اما شما از الان منو پروانه صدا بزنین
قبل نوشتن وبلاگم یه نگاهی به نوشته های بقیه میندازم و یه نوشته دیدم راجب پدری که با پول تاکسی برای دخترش لب تاب خریده و دعوا یی بینشون میشه و لب تا دختر خرد میکنه
اعصابم خورد شد.
تو اینستا امروز یه دکتر روانشناسی داشت با گریه صحبت میکرد و میگفت بله گفتن از میونمون کم شده
اینکه مادری موسیقی فرزندشو دوست نداشته باشه و به جای گوش دادن میگه نه
یا البته مادرا مهربون ترن اکثرا نه نمیگن
اما واقعا فکر میکنم
مداراهامون باهم دیگه کم شده
فکر میکنم زیاد داریم تو آیینه باز به خودمون میگیم دوستت دارم انقدر زیاد که خودخواه شدیم و پله ای رو پایین نمیاییم تا دست اونی که پایین تر از ما ایستاده بگیریم
مسخره ترینش اینجاست خودم اینارو میدونم و الان دارم مینویسم
اما خودمم یه وقتایی خودخواه میشم
دیروز رفته بودم دورهمی شب های دوشنبه ام
و یه چیز جدید و فهمیدم
مثل اینکه اوضاع روانی پسرا بدتر از دختراست
میدونین چرا اینو میگم
قبلا فکر میکردم دخترا تو ایران خیلیی تحت فشارن و پسرا از همه لحاظ آزاد و راحتن البته یکم اغراق امیز گفتم اما اینکه دختر تو رابطه عشقی و ازدواجی بیشتر لطمه میبینه یا مثلا پسر میتونه چندتا زن بگیره و دیه و شهادت و ارث زن نصفهه
همش فکر میکردم مردا اوضاعشون بهتره
مثل اینکه دختریه گنجشک تو قفس و پسر یه کبوتر آزاد
اما تو دورهمی دیشب فهمیدم با اوضاع اقتصادی الان کسی از دختر توقع داشتن خونه و ماشین و کار میلیونی و چیزی نداره.اما از پسر دارن.تو این اوضاع بد اقتصادی که پیش اومده.انگار پسرا بیشتر دارن اذیت میشن.
هییی
امیدوارم هر چی زودتر این اوضاع اقتصادی درست شه
و حال مردایی جامعه بهتر بشه
به جای سیگار زیر لب و عصبانیت و خشم
لبخند بزنن و بستنی بخورن
خوب به لطف ورزش و قهوه و نفس عمیق
اعصابم رو متعادله
وگرنه به خاطر اینکه دیجی کالا وسایلمو هنوز نفرستاده با اینکه هفته قبل باید میرسید
و اینکه لباس هایی که دارم میدوزم همش خراب میشه و مجبورم کوک اش باز کنممم
و اینکه وایی نمیخوام بگم چون وقتی بگم حس بدی پیدا میکنم
دلم میخواد حرفا مثبت بزنمم
پس ولش کن اصلا
من خوبم
خیلیم خوبمم
ایشالله شماهم خوب باشین💛🧡
انگار ما آدم ها تا رنج و دردی که دیگری کشیده
میخی که به پاش رفته تو پای خودمون نره
نمیتونیم همو بفهمیم و درک کنیم
واسه همین از همدیگه ایراد میگیریم
همدیگرو قضاوت میکنیم
و همدیگر رنج میدیم
.
به ته هیچ چیز فکر نکن و از زمان حال لذت ببر
به ته هیچ چیز فکر نکن از زمان حال لذت ببر
به ته هیچ چیز فکر نکن و از زمان حال لذت ببر
به خودت بگو دوست دارم دوست دارم دوست دارم
از هیچ کس هیچ انتظاری نداشته باش
به داشته هات فکر کن بگو شکر
الهی شکر الهی شکرررر😌💚
به درود👋
گاهی فقط با یه خصلت بد آدمای اطرافمون میکوبیم
ناراحت میکنیم
بهشون برچسب میزنیم
من خودم فکر میکنم دختر اجتماعی و مردمی ام
اون بدی که آدمای اطرافم
اونایی که به اصطلاح رفیق و همبازی بچگیم میگن نیستم
نمیخوامم باشم
وچه قدر درد داره
آدمایی که دوست داری بفهمنت
دوست داری براشون خوب و عزیز باشی
دوست داری حمایت کنن
کسایی که دوست نداری بهت زخم بزنن
بر خلاف انتظارات همه اینا انجام میدن
میتونم این بغضی که تو گلوم رو خوب کنم؟
میتونم این درد آرومشکنم؟
میتونم میونشون باشم و دوام بیارم ؟
حالم خوب نگه دارم؟
هوففففففففف
دیروز رفته بودم یه جایی که بهش میگن دورهمی دغدغه های من
یه سری بحث هایی زندگی و روانشناسیه
و از دیروز مخلوطی از حس حسودی و حرص وجودم گرفته
میدونین
من میتونم به صورت مجازی یه عالمه حرف بزنم از چیزا مختلف انقدر که بهم بگن چه قدر حرف میزنی
اما رو در رواین تسلط کافی ندارم
و این حرصموو در آورده
اینکه دیروز منم تو اون جمع میخواستم حرف بزنمم ،میخواستم چیزایی که بهش فکر میکنم بگم اما نگفتم
دخترایی اطرافم به خصوص یکیشون که به نظرم خوشگلم بود خوب صحبت میکرد
و میدونین حسودیم شد که مثل اون نمیتونم حرف بزنم
تازه علاوه بر این از تیپشم خوشم اومده
یواش یواش دارم فکر میکنم دلم میخواد چادر بزارم کنار اما نمیدونم سردرگمم که چی کار کنم.
من خیلی چیزا دیشب میدونستم که دوست داشتم به اشتراک بزارم
اما همشو نگه داشتم
چراغم تو اون جمع خاموش خاموش بود
اخه من برعکس درونم که پر از حرفم
یه دختر میان گرام
که تو جمع غریبه به خصوص مختلط سختمه حرف بزنم
دوست دارم حرف بزنما
اما استرس میگیرم
امااا بگمم
با وجود همه این دغدغه و حرص و جوش ها
به خودم و شما قول میدم
هفته دیگه اینو تکرارش نکنم
مطمنن باشین هفته دیگه خودمم سلطه مجلس دست میگیرم
تازه
بهتونم بگه درسته دختر سبزکی خیلی خوشگل بود
اما من م خوشگلمم
والا
😐😌😌😌
همیشه قبل از شروع باز کردن وبلاگ خودم،به رسم عادت و کنجکاوی وبلاگ های بقیه رو یه نگاهی میندازم
با اینکه اکثر اوقات با وجود اینکه یه سری وبلاگ جذبم میکنه و دوست دارم کامنتی بزارم اما امان از تنبلی .
فقط میخواستم بگم
چه قدر خوندن نوشته های دیگران،زندگیشون،حرفاشون،فکر و خیال هاشون،روزمرگی هاشون،
جالبه
حس و حالش شبیه دیدن فیلم هاست
اون فیلما که صدای تو ذهن بازیگره رو بیننده داره میبینه ولی بقیه بازیگرای تو فیلم نمیبینن
جالب بود
مرسی از همه کسایی که مینویسنن❤