ساخت و‌ساز

یکم بی انصافی نیست؟

تو وجودمون ،توی مغزمون،توی تک تک سلولمون یه چیزی هست که دوست داره

یه نفر باشه درکت کنه

بفهمتت

دوست‌ داشته باشه،

یه چیزی تو‌وجودمون‌اینو‌میخوادااما میدونیم نه ما برای کسی کاملا اینا داریم نه کسی برای ما این ویژگی هاروکاملا داره

🙄خدایا

هی‌میخوام یه‌چی‌نگم کفر بشه

یا‌دست‌چپم‌سنگین‌بشه

اما هر چی میشینم فکر میکنم میبینم

من‌ با این روش ریاست و‌ساخت و سازت گیر دارم🙄

ترش

تا همین چند دقیقه پیش،نمیخواستم چیزی بنویسم آخه چیزی به یادم نمی‌ومد و حرفی نداشتم که بزنم و گفتم وللش.اما الان حرف دارم که میخوام بگم

دوتا چیز

از آدمایی که کارهایی که دیگران انجام میدن و لطف میدونن نه وظیفه قدر دانی میکنم

از همه‌اونایی‌که‌وقتی میخوان از کسی درخواستی کنن ،میگن لطفا حتی برای کارهای کوچیک و بی اهمیت.نمیدونم چه طوریه اما اونایی که وقتی یکی بهشون دستور میده اون کارو انجام میدن ،چه طوری میتونن،هوف عادت کردن نه؟یا چاره ای ندارن؟

دومین چیز

میتونین چند کار همزمان انجام بدین وتوی هردوش موفق بشین

دلشوره دارم فکر کنم نباید مرغ کبابی میخوردم

مامانم هر وقت میگم دلشوره دارم میگه ترش کردی

میتونم بگم ترش کردم

و.دلیل دیگه ای نداشته باشه؟!

😬

شما همه چی فراموش میکنین یا یادتونه؟

میبخشین و دوباره ادامه میدین

یا‌میگذرین؟!

حس میکنم کرم دارم خودم با دستای خودم نبش قبر میکنم

اما یکم بهم حق بدین

من انگار یه طوریم که رو ادما حساب ویژه باز میکنم

انگار قبلش به خودم میگم این ادم خوبیه دوست داشتنیه.

فکر کنم واسه همین بعدش که زخم میخورم نمیتونم هضمش کنم.

اصلا جرا الان اینو میگم🙄میدونین هر وقت کارایی که باید انجام نمیدما از خودم حرصم میگیره

یاد خاطرات تلخم میفتم🙄باید رو این اخلاقمم کار کنم

فکر کنم باید برم توی یه کار خونه تمام وقت کار کنم اینطوری حالم بهتره🙄البته اگه جسمی چپه نشم

خلاصه که

کارامووو انجامم ندادممم

داغونمممم😞😫😩🥶🥶😬😬😬

قو

از ازدواج سنتی خوشم نمیاد

دوستی های افراطی ام دوست ندارم

نه زندگی بدون عشق و شناخت

نه زندگی بدون سند رسمی

هیچ‌کدومش قشنگ نیست

کاش ما ادماعم مثل قو بودیم

عشقمون پیدا میکردیم و این همه احساسمون دست به دست نمیشد

یکی از دلایلی که وارد دوستی و شناخت مردا نمیشم اینه که نمیخوام خاطرات از مردای مختلف داشته باشم ،

دلم میخواد عشقم مثل قو باشه

وهاب

یه جایی هست که میرم اونجا

یه مدرسه برای بچهای کار البته یه مسجد به عنوان یه مدرسه

یه عالمه بچه بازیگوش و شیطون داره

یکیشون که اسمش وهاب رو خیلی دوست دارم ،وقتی لبخند میزنه چشماشم برق میزنه،لپ هاشم تپل تر میشه

(فکر کنم منم جز اون دسته مادرایی میشم که پسر دوستن🙄)

حالم اونجا خیلی خوبه

اما دیروز تو راه برگشت یه دفعه با خودم گفتم

چند سال دیگه

یعنی حداقل وقتی که نوجوان میشن

این لبخندها میمونه؟وقتی دنیارو وزندگیشون تو اون سن ببیین تو اون برهه

بازم وهاب همینطوری چشماش برق میزنه!

میشه برق بزنه؟تا اخر عمرش!?

رفیق شفیقم

مهربون بود و عصبی

یه اخلاقاییشو دوست داشتم و یه اخلاقاییشو نه

از اینکه چند سال باهام موند و کم نیاورد ،از این خصلت ایستادگیش خوشم میومد،از پافشاری کردنش،از این به قول خودمون سمج بودنش جذاب ترین صفت شخصیتیش بود

اما خوب نشد که راهمون یکی بشه

انگار خدا اسم منو و اونو کنار هم ننوشته

و فقط کاش اینطوری تموم نمیشد

فقط کاش بیشتر از رابطه سرمون میشد

بیشتر یاد داشتیم

پخته تر بودیم

شاید چه میدونم

چند سال دیگه وقتی همو دیدیم بهم لبخند زدیم و برای هم دست تکون دادیم

دوست دارم💚

پخته شدن ودوست دارم

اینکه میفهمی یه درجه ،یه میلی متر بهتر شدی رو دوست دارم

اینکه سعی میکنم ملیکای بهتری بشم‌و‌دوست دارم

اینکه ناخواسته بگم یا بر اساس سرنوشت بگم روانشناسی خوندم و‌دوست دارم

اینکه هنوز مثل دختر های مدرسه ای از لوازم تحریر خریدن ذوق میکنم‌و‌دوست دارم

اینکه امید داشتن دوست دارم و باورش دارمو دوست دارم

اینکه هر روز دارم یاد میگیرم خودمو دوست داشته باشم‌و دوست دارم

یکی هست

تو قلبم

که هرشب واسه اون. مینویسم و اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بیتابه

یه کاغذ

یه‌خودکار

دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه‌نامه که خیسه

پر از اشک‌ و‌کسی بازم اونو‌نمیخونه

(یعنی هیچ وقت نمیفهمه چه قدر تو‌دفتر خاطراتم از اون نوشتم؟)

احساسات

یه وقتایی اروم ارومی

یه وقتاییم مضطرب و نگرانی

یه‌وقتایی‌ از عالم و ادم شاکیی

یه وقتایم زندگی رو دوست داری

یه‌وقتایی میتونه یه چیز ساده لبخند به لبت بیاره

یه‌وقتاییم با هیچ چیزی نمیتونی از ته دل شاد باشی

فکر کنم واسه همین نوسانات که تو‌کتاب هنر خوب زندگی کردن میگه

احساسات میان و میرن درگیرش نشو

🦋🙄

دوباره کامپیوتر اهل بوقم خراب شده😑هنو یه ماه نشد که درست شده دیگه‌امیدی بهش نیست میترسم بهش دست بزنم با برقی که داره خودمم باهاش با این دنیا وداع کنم.

داریم به کنکور ارشدم نزدیک میشیم از درس خوندن و روزمو‌به درس گذروندن و یاد گرفتن سیر نمیشم یا بدم نمیاد اما ترسیدم و‌نگرانم

میدونین حس میکنم کنکور برای ایکیو بالا ۱۲۰طراحی کردن و من ای کیوم‌رو۱۱۰و ده تا کم دارم🙄🥺.

نمیدونم چی میشه اما میدونم که چی میخوام💚🦋

یه فیلم هندی دیده بودم پسر به پدر بزرگش که فوت کرده بود داشت گلایه میکرد و پدر بزرگ از تو‌اسمون میاد پایین و بهش میگه بهت قدرتی میدم که بتونی ارزو ها و‌خواسته ها براورده کنی

دلم عمچنین قدرتی میخواد به عجی مجی بشه و اون چیزایی که میخوام. به دستم بیاد اما مثل سیندرلا ۱۲شب از بین نره ،بمونه

تازه ارزوهام خوبه

سبک. سنگین کردم دیدم با حکمت خدا منافات نداره

نمیشه از این توانایی ها بهم بدن؟

یکی که دعاش مثل یوزار سیف براورده بشه سراغ. ندارین؟🥹🥺

با حیون ها دوست باشیم

الان یه سال شده که با یه گربه خیابون صمیمی شدم و هرروز برای غذا میاد تو حیاطمون

خودمونم یه گربه خونگی داریم البته بگم خوشگل تر و ناز تر اما یه گربه نر و بی عاطفه و بی احساس

اما گربه خیابون یه خانوم ناز نازیه که خوب بلده دلم به رحم بیاره.

داستان ها و خاطرات هیجان انگیز زیادی باهاش داشتم اما اونارو الان نمیخوام بگم

الان میخوام بگم فکر کنم ادما شهری رو باید یکم برد تو روستاها گردوند چون تو‌این مدتی که با حیون ها ارتباط نزدیکی گرفتم فهمیدم

مردم ،ادمای شهر یه طوری از حیون ها دوری میکنن که انگار اونا ازراییل یا شیطان یا وبا و یا گودزیلا غول پیکر ویاهر چی فکرشو کنین هستن و از نظر اونا بایذ حداکثر فاصله رو باهاشون داشت

این ادما شهری زیاد تو کالبد شهری بودنشون فرو‌رفتن ،زیادی تو‌خونه های سنگی موندن و بیرون نیومدن و مخشون تاب برداشته.

کاش میشد مامان خانوم میتونستم تو خونه نگه‌دارم

درک کردن کار سختیه خیلی سخت

اینکه من به عنوان شاکی بگم فلانی منو‌درک نمیکنه یه جور خالی شدن و تخلیه فشار میمونه اما وقتی خودم بخوام بقیه درک کنم

میفهمم قضیه خیلی مشکله

خیلی خیلی مشکل

اینکه بخوام با خودم بگم ملیکا اون الان این شرایط داشته اگه توام بودی

توام این فشار داشتی این کارو نمیکردی؟

شایدم کاری که اون کرد و انجام نمیدادی اما ادما اشتباه میکنن

به جای نقاط بدشون و ضعفشون به نکات مثبتشون نگاه کن.

یه چیزی همین الان به ذهنم رسید

کاش قبل اومدن هر ادمی تو زندگیمون روی بسته بندیش طرز استفاده و عوارض و همه چیشو مینوشتن تا انقدر برای استفاده به مشکل نخوریم.

یه چیز دیگه ام بگم من که ازدواج نکردم و پسری ندارم

اما اونایی که پسر دارن یا اصلا پسرن یه حرف دارم

غرور یاد نگیرین،یاد ندین

بهشون متواضع بودن ،تکیه گاه بودن،مهربون بودن ،یاد بدین یا یاد بگیرین

همینطوریشم مردا ذاتشون خشنه این ژن خشن وجنگجوتون پرورش میدین اصلا خوب نیست یعنی حداقل درست استفاده کردن ازش یاد بگیرین

میفهمین چی میگم؟

دنیای خودمون

داشتم یه پادکست گوش میدادم

تو پادکست میگفت هممون یه دنیای رویایی براخودمون ساختیم

تو‌ذهنمون

و ازش لذت میبریم

راست میگه

یه چند باری با خودم میگفتم

کاش میشد ما خدا بودیم

خودمون‌دنیایی خودمون میساختیم نه اونطوری که خودخواهانه باشه یا به کسی ضرر برسونیم نه

فقط در همون حد که دیگه با خودمون از ته دل نگیم کاش اینطوری میشد

دو ثانیه آرامش

چشماتو‌ببند وتصور کن

تصور کن توی بالکن یه خونه‌چوبی وسط جنگل ،روی یه صندلی نشستی

صدای باد و‌پرنده ها باهم مخلوط شده

از داخل خونه ام یه صدای ارومی از یه موسیقی مورد علاقه ات پخش میشه

و‌تو‌داری توی این فضا

به منظره سبز بیرون نگاه میکنی و از موسیقی لذت میبری و خودتو به یه لاته دعوت میکنی.

کرم یا پروانه

میدونین چی فهمیدم؟!

اینکه هر چه قدر ادما زندگی ات دوست داشته باشی

مادر ،پدر،خواهربرادر،همسر و‌بچه وغیره

نمیتونی‌مثل عسل بهشون بچسبی ،به هیچ چیزی

تو‌زندگی یه‌وقتایی باید از همه فاصله بگیری حتی شده برای یه ساعت ،یه روز.

انگار همه ما ادما احتیاج داریم بریم‌تو‌یه‌پیله وبه یه پروانه‌تبدیل‌شیم

این اتفاق یه بار نه چند بار اتفاق میفته و اگه کسی از تنهایی بترسه و نخواد بره تو‌پیله اش تبدیل میشه به یه کرم عصبانی و لجباز بد عنق

خواسته ها

عجیبه

من‌میدونم‌زندگی به بر اورده شده خواسته هام نیست

میدونم‌حتی اگه ارزوهام براورده بشه ،این زندگی یک گوشه اش حداقل یه غمی داره

میدونم باید از الانم لذت ببرم با همین چیزایی که دارم خوشبخت باشم

اما همه اینا از ذهن شروع میشه

این مغزم که باید این حرفا قبول کنه باید بفهمه

اما هنوز اتفاق نیفتاده

هنوز فکر میکنه اگه اونا داشته باشه خوشبخته و‌خوشحال

!

این شخصیت ها تو‌رمان میشناسین

که شخص یه نفر قبل از هر چیزی دوست داره

اینطوری که حاضر سخت ترین هارو تحمل کنه اما به اون ادم صدمه ای نرسه؟!

یا خیلی جز‌ءی تر به ظریف ترین چیز ها دقت میکنه مثلا سمت نگاهش که کجارو‌نگاه میکنه چشماش برق میزنه واز این جور چیزا

این جور رابطه ها قشنگه نه؟

ترس

شماهم وقتی میخوای یه کار جدیدی انجام بدین میترسین؟

من خیلی میترسم

دوست دارم لاک پشت بشم و برم تو لاک خودم

از اینکه خراب کنم یا اون کار بد پیش ببرم میترسم

بهم‌از این جملات انگیزشی نگین چون میدونم

میدونم باید حرکت کنم

میدونم باید انجامش بدم

اما

یه‌وقتایی‌دلم‌میخواد‌کاش به جا شخصیت جوجه یه شخصیت ببری داشتم از اونا که به جای اینکه جیک‌جیک کنن

نعره میکشن

هر کس سن خاص خودشو داره

هر کس بوی خاص خودشو‌داره

هر کس رنگ خاص خودشو‌داره

قرار نیست به هم برسیم

قرار نیست چون همه پیر میشیم همه زندگی شبیه هم داشته باشیم اما

جامعه اما زندگی اما اصلا نمیدونم از کجا اومد که چون اون تو این سن تونسته راه بره تو ام باید توهم باید تو همون سن بتونی راه بری وگرنه عقب موندی وگرنه دیگه‌دیر‌شده‌

این‌دیر‌شدن این زمان و این قاعده کی تعیین کرده

دلم می‌خواد الان اینجا میبود بهش میگفتم از طرز فکر‌و‌برنامه مسخره ات راضی؟

از اینکه ادما‌درگیر این فشار روانی کردی راضی؟!

گوشی

جالبه

شنیدیم طرف غرق دیدن عشقش شده و‌زمان از دستش در میره

برای ما

دو‌دقیقه‌میاییم گوشی دست‌میگیریم شب میشه

عقیده من

امروز سوار تاکسی شدم و‌کنارم یه پیرمرد نشسته بود از این ناراحتی که چرا باید من آنقدر نزدیک به یه مرد نامحرم بشینم‌و متوجه گرما کنارم بشم و تا وقتی بخوام پیاده شم به در بچسبم بگذریم

میخوام‌یه‌چیزی بگم

میدونین

یکی از قشنگ ترین چیزا به نظرم اولین بودنه

اولین عشق یه نفر شدن

اولین هم اغوشی

اولین لمس

که البته همه اینا یه نفر تصاحب کنه نه اینکه اولین نفر خراب کنه

این اولین ها دیگه قشنگ نباشن.

خلاصه که همیشه این اولین دوست داشتم اما زندگی خیلی غیر منتظره است.

عروسی

چه قدر زمان زود گذشت

یادمه اون موقع ها که سرگرم فضای مجازی به اسم تلگرام بودم

داشتم از داشتن شیش تا بچه و ازدواج‌و لباس عروس حرف میزدم

اما‌امروز،

هنوزم به نظرم این اتفاق قشنگه ها اما ساده نیست،

اما مثل هلو راحت نمیاد تو گلو.

دلیل اینکه امروز و الان دارم براتون راجب این حرف میزنم

برمیگرده به عروسی که دیشب دعوت بودم و انگار هنوز تو حال هواشم.

دلم ماهی یه بار عروسی میخواد

لباس های رنگی

تالار اورانوس

ارایش های اکلیلی

میز خوراکی