نمیدونم اثرات ترسه،نگرانیه،سرنوشت و حکمته تلقین
که انقدر یاد مرگ ،امسال تو ذهنم و توزندگیم پررنگ شده
پارسال بیشترین فکرم روابط عاشقی و درسی ام بود اما امسال نه که به اینا فکر نکنما اما سراب بودن زندگی بیشتر و پررنگ تر شده
اینکه زمان زودمیگذره و آخرش همه میزاریم و میریم،خیلی الکی نشده؟ رنجشمون،غممون؟ خوشحالیمون؟
یادمه بابام خیلی حرص و جوش و غصه میخورد
وقتی چیزی تو خونه خراب میشد اعصابش سریع خورد میشد
خیلی از اینکه دیگران بی معرفت بازی در بیارن ناراحت میشد
و موقع غمگینی اش وقتی بهش میگفتیم بابا انقدر غصه نخور
حتی مامانم میگفت مرد انقدر حرص میخوری اخر سکته میکنیاا
بابامم اینجور وقتا رو مبل چرمیمون میشست و دستش به چونه اش بود به یه جا خیره میشد و میگفت:مردن برام مثل عروسیه
هیی، طبیعه آدما موقع ناراحتی چیزا غمگین کننده بگن
اما من مدام با خودم میگم اگه دنیایی دیگه ای باشه و بابام چون سر نماز فوت شده جای خوب رفته باشه، و پیش مامانش باشه
مطمن. حرفش واقعی میشه
اما دل من هر بار که یادش میفتم مثل یه اسفنج که تو دستت فشار میدی فشرده میشه
اونم الان دلتنگه؟!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳ ساعت 12:44 توسط دختری از دل طبیعت
|