الماس

یک نفر خیلی خاص میشه به جایگاهی میرسه که همه هم حسرتشو میخورن هم ازش خوششون میاد ، مثل الماسی که هم همه دوست دارن باشن هم وقتی میبیین تحسینش میکنن و اون اینطوریه

و منم دوست دارم مثل اون باشم یا حداقل کنار یه الماس باشم مدام ببینمش

کلاس زندگی

زندگی همش یاد گرفتنی است حتی وقتی سرماخوردی،حتی وقتی میخوای خواسته تو بیان کنی،حتی وقتی میخوای یه نفر به یه جا برسونی، حتی وقتی پروسه طلاق یا استعفا میگذرونی، همش انگار کلاس های درس مدرسه است که تا زمانی که زنده ایم باید بگذرونیم

نیاز به تمیزکاری

باید توی مغز هارو یک تمیز کاری کرد

باید غم ها و ترس های الکی. ریخت دور

باید دوباره مثل مغز یک کودک از اول چید

دلم میخواد بهشون بگم، ما سخت گرفتیم، ما اگر طور دیگه ای فکر میکردیم و رفتار میکردیم و احساس میکردیم اینطوری نمیشدیم

عادی ولی نیست این حجم از فشار بر روی همه یا بازی سرنوشته یا شیوه زندگی ها اشتباست

مسیر والدین

خوب. راستیش دلم میخواست الان تو دل جنگل بارون گرفته با صدای اب و طبیعت باشم اما الان خونه ام و صدای اکواریوم میاد.

میدونین حس میکنم نقش بابا دارم میگیرم یه جورایی نوع برخورد مامانم باعث این طرز فکرم شده،

انگار من تو دست بابا بودم و‌مثل‌اون شدم راه اونو دارم میرم و ناخوداگاه مامانم اونو توی من میبینه

و داداشم شبیه مامانم

انگار باهاش موافقم

مثل گوجه له شده

تعریف مناسبی از جسم روح الانم ،چیزی که الان هستم و دارم چند سال پیش نداشم اما مغزم بدنم اینا نمیبینه آینده میبینه، انگار دیگه حالا که تجربه کرده میخواد بره سراغ چیز های بهتر. انگار بدن و مغزم به یه سطح راضی نیست ،میگه نه این منو راضی نمیکنه، برو برو بالاتر هنوز باید بری،و نمیدونم چه طوری اینطوری میشه با اینکه با وجود این تعریف زیاده خواه به نظر میاد اما انگار باهاش موافقم

هدیه به احساسی ها داده شده

دیدین چند ماه درگیر یه چیزی میشین و بعد حل میشه و به چیزی که میخواین میرسین چه طوریه؟ حس یه بادکنکی داشتم که هی فوت میشد هی فوت میشد انقدر که در معرض ترکیدن بود اما نمیترکید بعد خالی شد.

یه جمله جالبی راجب شخصیتم تو یه کتاب خوندم، نوشته بود احساسی بودن باعث میشه چیز هایی درک کنی بفهمی که خیلی ها نمیفهممن، مثلا غم بعد یه تو شنیدن توسط کسی که انتظار نداشتی، برام جالب بود از این زاویه نگاه نکرده بودم، مثلا یه همکار تازگی دارم که همینطوریه، عمق درد توی یه جمله متوجه نمیشه، احساس درد بعد یه سری حرفا برای دیگران متوجه نمیشه، قدرت همدردی پایینی داره ، و الان میفهمم این آدمها خودشون صدمه زیادی شاید نبییننا اما فکر نمیکنم با کسی بتونن اون گرمی و صمیمیت ایجاد کنن، خونه هاشون باید سرد تر از خونه های ماها باشه.

به مریم نامی«خوشحالم وبلاگمو‌دوست داشتی اما وبلاگمو محدود به وبلاگ کردم نه بیشتر و نه کمتر فقط گاهی اینجا مینویسم بر طبق عادت از پیش نوشته شده»

پیدا‌کردن سوراخ

اونجایی که فکر میکنی تو عالی هستی، اونجایی که فکر میکنی شخصیت رو به کمال و با اصالت داری یهو یه سوراخ خالی پیدا میکنی ، یه قسمت که میگه کجا کاری اینو چی میگی، این از کجا اومد

یه نفر یه جای دور از من یه اخلاقی داره که بدجور. داره حرصم میده

یعنی چی؟ یعنی اینکه به من یه بدهی ناچیزی داره و من از اینکه جواب نمیده و کاری که میخوام ، طبق روندی که من میخوام پیش نمیره

احساساتی داره به من میده که سر جمع دلم میخواد یهو بگن حمله بپرم داغونش کنم

و واووووو

تغییر

تغییر لازمه

شاید آینده مبهم باشه و هیچ چیز مثبتی توش مشخص نباشه حتی پیش بینی ها بد باشه اما لازمه

اگر یه وقتایی این تغییرات انجام نشه، نمیتونی چیز های جدید امتحان کنی، نمیتونی تو دفتر زندگیت تجربه جدید داشته باشی

با یه جا موندن زیاد حتی ممکنه مثل مرداب بشی و بوی کثیفی بدی

پس خوبه

جابه جایی

خوب به صورت غیر مستقیم و عجیبی دارم شفافیت از دست میدم

گاهی چاشنی حرفام. جملات و رفتار تقلبی ام دیده میشه

به خصوص با اینکه دوست دارم فاصله بگیرم به دلیل قانون اجتماعی بودن خودمو میچسبونم

یعنی استفاده از مکانیسم جابه جایی به جای گریه کنم میخندم

و واقعا جالبه

نیرنگ

عجب و وای عجبا

چه طوری ساخته میشه، فریب و نیرنگ و حیله؟

از کجا یاد میگیرن؟ اصلا یاد گرفتنیه یا تو ذاته

واقعا وای به حال آدم های ساده و یک رو، یه طوری این آدما موجودان ترسناکین که حس لرزش یهویی از سرما بهت دست میده ، انگار بدنت یهو از هرچی گرمی خالی شده

واقعا اینکه کنار همچین آدمایی باشی یا از کنارشون رد بشی بدون اینکه بدونی چی هستن خطرناکه

یکم دارم عجیب و جنایی تعریف میکنم

اما واقعیته

دلم میخواد بدوام به سمت کلبه ای جنگلی یا اصلا یه تفنگ بگیرم اینارو از بقیه جامعه جدا کنم

تا زنده بمونیم

به وقت هاگیر واگیر

میدونم

فکر کنم از هر ده نفر یک نفر الان رو ابرها باشه و بقیه دارن مثل یه لوله میچرخن و میچرخن میچرخن .

شاید دلیلش. چرخیدن دنیا رو مدار پول باشه، شایدم ما مسیر اشتباه میریم و یکی گولمون زده، شایدم یه چیزی هست که من هنوز نگرفتم چیه

به هر حال فکر کنم الان واسه نه نفر از ده نفر دیگه علاقه شده یک قند کنار چایی که بعضی ها رژیممن و نمیخورن، بعضی هاهم عوضش کردن کشمش میخورن، بعضی هاهم به یه دونه برای رفع تغییر مزه دهان اکتفا کردن

و برای من اگر بخواین بدونین، داره قاراشمیش میشه، از دیروزه دارم فکر‌میکنم چه طوری میتونم یه جلسه با خدا داشته باشم که بتونم بدون آسیب قشنگ سنگ هامو وا‌بکنم، چون هر میکوبم ته اش به آب نمیرسم یا دسته ام میشکنه

اعتراض به او که خالقه

باید خیلی دوست داشته باشه و عقل و درکش بالا باشه تا وقتی فریاد میزنی عمق غم و دردتو بفهمه نه فریاد تو صداتو

فکر‌میکنم حتی باید از خودتم بیشتر دوست داشته باشه و بفهمتت تا بدونه تو اون لحظه چی کشیدی

و خدا در این لحظه در این ثانیه از دسش خیلی کفریم، خیلی بد کفریم یه طوری که با خودم میگم یه طوری چیده که بدرد نخور ترین چینشه، رو اعصاب ترین،

اصلا انگار تو برنامه ریزیش گفته سوهان میخوام بکشم روت تا قشنگ ساییده بشی

به وقت غافلگیری

چه قدر سخت

چه قدر رو مخ

میخوای اشتباه دیگران تکرار نکنی، میخوای رها باشی اما وقتی موقعش میرسه میفهمی نوچ یه چیزی درونت هست که درست نکردیش فکر میکنی درست شده اما موقعش که برسه میگه دیدی خراب شد، دیدی تو اون موقعیت ازاد نبودی رها نبودی ، بیخیال نبودی

چالش یا آرامش

کله ام داغ کرده

صبح یه جرقه اومد که انگار زندگی به چالش ها احتیاج داره

اما الان وسط چالش ها خسته شدم

از احساسات و هیجانات مختلفی که تجربه میکنم

از تفاوت آدم ها، از تفاوت فکرها و الان احساس همدردی جالبی دارم با اونایی که تو دفتر های غذایین یا پلیسن، یا وکیلا یاکلا هرکسی که تو کار جدل کردنه چون، سرکله زدن و ثابت کردن خودت و چیزی که میخوای بگی واقعا صبر و اعصاب بالایی میخواد وگرنه ظهر که بشه دلت میخواد سرتو از این حجم از عجایب بکوبی به دیوار

نوچ زندگی و فهمیدن خیلی زحمت داره، عقل بزرگی میخواد،. کفش محکم و قلب سفتی میخواد

چون مدام مدام مدام با چیزای مختلف و حتی مبهم و ناشناخته رو برو میشی

و باید بگم شانس با اونایی که عاشق چالش و هیجانن نه آرامش

البته فکر کنم همه هردورو بخواییم ارامش هیجان به اندازه خودشون

مزه بیشتر از هرکدومش بومب. داغونت میکنه

طیف اعتماد

کی واقعا راست میگه

چی درسته بی اعتمادی به. آدما و مشکوک بودن به برخورداشون یا اعتماد کردن و رها کردن

شاید معقولانه اش حد وسط باشه

اما همه اینطوری نیستن و ژن و سبک زندگی و تجربه و عقاید خیلی تو کدوم قسمت طیف بودن اثر داره

دیگه

چند تا کلمه

دیگه اون امید به اومدنش مثل قبل نیست یا بهتر بگم اصلا امیدی نیست فقط یه مه به علت عادت.

دیگه خبری ازبهتر شدن همه چی نیست چون قضیه دیگه پذیرفتنی شده ، داستان اینه باید قبول کرد یه چیزی همیشه تیره است، همیشه بوی غم میده.

دیگه اشکالی نداره که رو قله نیستم فقط لذت لحظه ای و رشد لحظه ای.

و دیگه...