امروز به خیلی چیزا فکر میکردم به خنده ها و صدای نازک مامان بزرگم و حرفا ساده و در عین حال جالبش و برخوردا جالبترش،به حضورش بین ما و نبودن بابام و تکرار‌هزارمین‌بار این جمله از دیگران که

بابا ملیکا ،ملیکا خیلی دوست داشت،یه گوشه از قلبم خالیه،حسیه که با تمام حس های غم قبلی ام فرق داره،انگار هر غم انسان یه شکل و شمایل مختلف داره و‌به یه شکل حس نمیشن،بی رحمی و سرده اما یه وقتایی تازگی ها با خودم میگم چرا ما،مقایسه مرگ!‌وقتی آدمایی میبینم که مریضن‌و‌سنشون‌از بابام حتی بیشتره، یهو میگم چرا بابا منو اول برد بعد اون صفتی که اسمش وجدان هست میگه این حرفا چیه ملیکا مگه‌تو‌خدایی‌و‌بعد‌پشیمون‌میشم‌از فکر کردن بهشون

دیدن‌مزار سردی با جای خودش. زیادی تلخه میدونستین؟!

دوست دارم راجب چیزا مختلف بگم اما این روزا این داستانا بیشتر تو فکرام میچرخه تا دانشگاه و پول وکار وووو