یه وقتایی نگران میشم

نگران اینکه این تغییر،این بزرگ‌شدن

مریضم کنه.

میدونین راستش دلم هوس یه دوست و‌کرده

یه نفر که راحت بتونم کنارش بشینم‌و چایی و کیک بخوریم

واز دغدغه هام بهش بگم

بهش بگم

دوست‌دارم بابام به جای اینکه جلو داداشم که هیچ وقت نتونسته بهش افتخار کنه بهم بگه دخترم

تو جمع های فامیلی بهم بگه دخترم.

دوست دارم دوست های دور اطراف داداشم از پسرای پولدار با جیب باباشون ،دورش از دوستایی مثل مهدی و مجید عمو پر باشه رفیقایی که بیشتر شبیه مردن ،بیشتر شبیه مردایی خوبن.

دوست دارم بهش بگم یه دختر خاله دارم اسمش فاطیه

قبلنا یه حرف بهم زده و هنوز که هنوز از دلم بیرون نرفته

دوست‌دارم بهش بگم

اوه

لیوان چایی مون تموم شد

برم چایی بریزم