شنیدین میگن خاک آدم سرد میکنه؟

عمو‌مامانم که اندازه عمو خودم حتی می‌تونم بگم بیشتر از عمو خودم دوستش داشتم مردی بود آروم ساکت ،بدون اینکه به کسی آزار برسونه ،بدون اینکه یه بار عصبانیتشو دیده باشم،دیشب شام چهل امشو خوردیم

دورهم جمع شده بودیم و حرف میزدیم انگار یه دورهمی عادی بود مثل شب های ماه رمضون مثل مراسم دورهمی اما این شام واسه چهل روز نبودن بود واسه مردی که‌دیگه‌نمیاد‌،شاید ما اون‌دنیا ببینیمش ولی اون دیگه‌نمیاد، وقتی بهش فکر میکنم میبیینم اگه یه روز خدایی نکرده مامان بابام نباشن ،ترسناکه،

عجیبه نه؟زندگی آدمای اطرافمون همه شبیه اشو تجربه میکنیم

اما‌تو‌اون لحظه، اما امروز ،بهش فکر نمیکنیم

به‌رویاهامون ،به چیزا خوب فکر می‌کنیم و‌حتی از این فکر کردن لذت میبریم اما به تلخی های که برا هممون پیش میاد فکر نمیکنیم

دوست نداریم بهش فکر کنیم

با خودمون میگیم خدا نکنه.