من امدم
چند روز نبودم🙁 و اصلا هیچکی یادش نبود🙁
دارم مثل خانوم پیر زن غر غرو حرف میزنم اما واقعا یه حقیقت تلخه
اینکه همه چی فراموش میشه و به باد سپرده میشه. جمله زیاد کششش نمیدم چون نمیخوام بعد چند وقت حرفت دلگیر بزنم
میخوام حرفا قشنگ بزنم حرفایی که لبخند به لب بیاره
مثل حس املت و سبزی که افطار خوردم ،مثل تموم کردن یه جز قرانم
مثل حس امید خواسته شدن توسط یه نفر، مثل فکر سفر رفتن،داشتن یه روز شاد
راستی🙁یه بستنی خریدممم با یه خامه صدتومننننن شددد😐شیطون میگه با لنگ کفش بزنم تو سر این مسیولین😐 این چه وضعشه اخه یه فکری کنین😡
فعلا همین
بوس به لپاتون
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 19:12 توسط دختری از دل طبیعت
|