چند روز نبودم🙁 و اصلا هیچکی یادش نبود🙁

دارم مثل خانوم پیر زن غر غرو حرف میزنم اما واقعا یه حقیقت تلخه

اینکه همه چی فراموش میشه و به باد سپرده میشه. جمله زیاد کششش نمیدم چون نمیخوام بعد چند وقت حرفت دلگیر بزنم

میخوام حرفا قشنگ بزنم حرفایی که لبخند به لب بیاره

مثل حس املت و سبزی که افطار خوردم ،مثل تموم کردن یه جز قرانم

مثل حس امید خواسته شدن توسط یه نفر، مثل فکر سفر رفتن،داشتن یه روز شاد

راستی🙁یه بستنی خریدممم با یه خامه صد‌تومننننن شددد😐شیطون میگه با لنگ کفش بزنم تو سر این مسیولین😐 این چه وضعشه اخه یه فکری کنین😡

فعلا همین

بوس به لپاتون