و سلامممم

من آمدمم با چند روز غیبت

هر چند فضا مجازی خیلی بی وفا تر از دنیا واقعیه و آدما زودتر از اونچه فکرشو کنیم از یادمون میرن.

رفته بودم یه سفر چند روزه به خالد نبی تویی یه هوایی بارونی

و پر از اتفاقات مختلف بود هر ثانیه اش

مثلا برای اولین بار سوار اسب شدم و فهمیدم سوار کاری اصلا راحت نیست

فهمیدم حالا دیگه نه تنها دوست دارم تو خونه رویایی ام سگ داشته باشم بلکه دوست دارم اسب ام داشته باشم

خالد نبی ام و سنگ هاشم اصلا باحال نبود فقط بارونو دوست داشتم

فهمیدم تحمل مردایی غر غرو خیلی سخته و دلم یه شوهر آروم و ساکت میخواد اما نمیدونم چه قدر این ممکنه اخه دوست پسرمم درستع به قول خودش برای من مثل گوسفنده اما بازم شخصیتی که من ازش میشناسم اصلا آروم نیست چه بسا ده سال دیگه اگه ازدواج کردیم غر غرو بشه☹️

و اینکه باید تصمیم بگیرم شاد زندگی کنم حتی با وجود اتفاقات ناراحتت کننده