یه‌وقتایی تو ذهنم میاد‌اون دنیا چه شکلیه ،اصلا وجود داره،عزیزامون میتونیم اون دنیا ببینیم ،این روزا اسم بابام برام پر شده از یه دلتنگیه بر طرف نشده،من به خیلی چیزا فکر میکنم حتی چیزایی که به مغز خیلی ها نمیاد و عجیب غریبه حتی تخیلی اما من بهش فکر کردم اما روزای الان،حس حال الانمو،برنامه ریزی نکرده بودم

یادمه اون موقع ها شب های ماه رمضون وقتی یه سری ها میشستن پای حرف. ادم هایی که میگفتن از مرگ بر گشتن میگفتم واقعا اینا چیه چه طوری باور میکنن

اما الان دوست دارم بشینم پای این حرفا از میونشون بفهمم بابام کجاست حالش خوبه منو میبیینه ؟

بابا دلم برای دخترم گفتن هایی که وقتی کاری باهام داشتی بهم میگفتی تنگ‌شده

کاش میدونستم اونجا چه طوریه کاش خدا باهام حرف میزد و مثلا میگفت غصه نخور ملیکا اونجا جاش خوبه و یه روزی دوباره میبینیش