آدمایی پنجاه شصد ساله ،با مرگ آدما که یه روزی جز زندگیشون بودن و الان فقط دلتنگی مونده چی کار میکنن؟میدونین چرا اون سن گفتم چون طبیعی ترش اینه هرچی سنت بالاتر میره بیشتر با مرگ آشنا میشی برای همین هر پنجشنبه که میرم سر مزار اکثرا آدما مسنی میبینم که یا موهاشون سفیده یا توان راه رفتن ندارن اما میان یه فاتحه میخونن،حتی ماشینم ندارن اما به هر زحمتی هست سعی میکنن بیان

چرا؟ چون دلتنگن؟وقتی متوجه میشم یه نفر میمیره، الان بیشتر از یه سال پیس میفهمم عزیزانش دارن با چی میجنگن،دارن چه روزایی میبینن

خونه شلوغ،یه حال حیرت زده، شب های اولی که نمیدونی چه طوری به صبح برسونی،اما میرسه تنهایی،دلتنگی برطرف نشده،هجوم خاطرات مختلف بدون اینکه دیگه شانس تجربه دوباره اش داشته باشی،و حسرتی که برای همیشه میمونه

این دنیا که همچین چنگی به دل نزد،اما امیدوارم اون دنیایی که همه دارن میرن سمتش از اینجا قشنگ تر باشه،دلچسب تر باشه

توش این همه حسرت،غم،ناراحتی،بغض،تلخی نباشه

دنیایی باشه که همه اون قسمت تلخ و تاریک بزارنش دیگه همیشه حالشون خوب باشه،بخندن،برسن،خوب باشن،پاک باشن...