صبح طوفانی
صبح بدی رو آغاز کردم و اگر الان نمیشینم یه جا زانو غم بغل کنم چون فهمیدم زندگی همینه
باید درد با گوشت و خون سپری کنی، غم جز زندگی و نمیتونی زندگی معمولی تو به خاطرش رها کنی چون مسئولیت های داری و بر استس تجربیات و مشاهداتم این غم انگار میخواد تورو یه وقتایی محروم از حال خوب کنه پس نزار موفق بشه
اما دلخورم و اضطراب بدی تجربه کردم تقصیر اون نیست ، تقصیر منم هست اما از اینکه بلد نیست احساساتمو درست درک کنه دلم میخواد خفه اش کنم
و چه میدونم زندگیه دیگه نمیشه به این اتفاقات چیزی گفت هیچکی بهم قول همیشه روزهایی عالی نداده بود
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر ۱۴۰۴ ساعت 9:13 توسط دختری از دل طبیعت
|