صبح بدی رو آغاز کردم و اگر الان نمیشینم یه جا زانو غم بغل کنم چون فهمیدم زندگی همینه

باید درد با گوشت و خون سپری کنی، غم جز زندگی و نمیتونی زندگی معمولی تو به خاطرش رها کنی چون مسئولیت های داری و بر استس تجربیات و مشاهداتم این غم انگار میخواد تورو یه وقتایی محروم از حال خوب کنه پس نزار موفق بشه

اما دلخورم و اضطراب بدی تجربه کردم تقصیر اون نیست ، تقصیر منم هست اما از اینکه بلد نیست احساساتمو درست درک کنه دلم میخواد خفه اش کنم

و چه میدونم زندگیه دیگه نمیشه به این اتفاقات چیزی گفت هیچکی بهم قول همیشه روزهایی عالی نداده بود