خسته
و غم جز جدایی ناپذیر زندگی
یه وقتایی به اندازه ظرفیت و شخصیت و ترس ها و نگرانی های هر وقت از پا درت میاره، دلت میخواد همین لحظه همه چی تموم بشه و به حالت سکون در بیاد، با وجود اینکه حتی نمیدونی دنیایی دیگری هست یا نه و اگر هست جات کجاست اما دیگه از این دنیا بریدی ولی عجیب با وجود این احساس و میل به تموم شدن باز ادامه میدی، باز ادامه میدی.
انگار از درون یه چیزی مدام بهم میگه این اتفاقا بد نیست، اوضاع بد نیست اما احساس خستگی دارم، این نشدنا، این شکست ها، این حس سیری ناپذیری، این هاله های غم دورهمه الان و در این لحظه منو خسته کرده
خستهام
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 14:54 توسط دختری از دل طبیعت
|