داشتم صبح مدیتیشن انجام میدادم و اون لحظه وقتی گفت تصورت از روزت بگو یه ان فهمیدم کجا گیر کردم که دلگیرم وقتی خوشحالیمو خواستم فهمیدم دلم میخواست ارزشمو میدونستن، باهام مثل یه غذای معمولی برخورذ نمیکردن باهام مثل اون غذاهای کمیابی که سالی یه بار میخورن برخورد میشد، این چیزی بود که میخواستم تمام این مدت وقتی فرم پر میکنم یا وقتی میخوام برم بشنوم اما نشد و این نشدن برام ناراحت کننده شد اما خوب اخرش نیمه پر لیوان سعی کردم بیینم اون قسمت که میگه همه اینا درسی میخواد برای رشدتت بهت بده شاید اینا بخشی از رشدم باشه