نیم ساعت قبل صفحه وبلاگم باز کرده بودم

که یه چیزی بنویسیم

چیزی که دوست دارم بقیه بخونن

یا من راحت ترم راجبش به بقیه بگم

بعد هر ازگاهی میشه با اینکه پر از حرفم یه دفعه وسط جملاتم میگم نه و همشو پاک میکنم

نیم ساعت قبلم همین بود و بعدش رفتم مستند رویای صبح دیدم

حتی نمیدونم اسمشو درست نوشتم یا نه حالم ندارم برگردم نگاه کنم

تازه فقط نیم ساعتشو تونستم ببینم

نیم ساعت !از زندگی یه سری دختر نوجوان که یه عمر زندگیش کردن من نیم ساعتشم به سختی میدیدم چیزی رو که اونا زندگی کردن

میدونین

عقلم به کارهای خدا قد نمیده

وقتی بهم میگن دختر گیج یا خنگ بهم بر میخوره

اما الان با این زندگی که خدا میسازه

واقعا حس میکنم دختره خنگیم چون هیچی نمیفهمم